آرامش ابدی

   با آرامش وارد بخش اورژانس بیمارستان شد . به نزد پرستار بخش رفت . پرستار درحال جابجا کردن پرونده های بیماران بود .

روبه پرستار گفت : « ببخشید ، من تیرخوردم ، امکان داره تیر رو از بدنم در بیارید ،خیلی اذیتم می کنه . »

پرستار سرش را بلند کرد و نگاهی به مرد انداخت و گفت : « می بینید که الان

کار دارم ، لطفا توی سالن انتظار بشینید تا کارم تموم بشه ! »

پرستار بعد از تمام شدن کارش به سمت سالن انتظار رفت . با تعجب دید ،

شخص مراجعه کننده ای که می گفت تیر خورده ، مُرده است .

پرستار با دیدن این صحنه با ناراحتی گفت : « من که بهش گفتم کار دارم ، باید منتظرم بمونه ، تقصیر خودشه که منتظرم نموند ، اصلا از آدمای عجول خوشم نمی آد ،همون بهتر که منتظرم نموند . » 

نویسنده:سیامک احمدی

/ 2 نظر / 17 بازدید
تاراش ها

سلام مهربون[لبخند] با تبادل لینک موافقم لینکت کردم[چشمک] یا حق[گل]

سیامک

سلام حامد جان خواهش می کنم عزیز شما هر وقت و هر چند تا خواستی از داستان های من رو در وبلاگت بذار خوشحال می شم شما بسیار آدم خوبی هستید چرا که اسم نویسنده را هم می آورید و این جای تحسین دارد یا حق