گربه زرد

"فکر کنم تخماش لق شده،حیوون خیلی‌ وقته خوابیده!"

پنجه ی دست زرد و استخوانیش که رگ کلفتی‌ از زیر پوستش تا بالا دویده بود را دور تن سفید کفتر انداخت و او را بلند کرد.بعد با دست دیگر تخم کوچک و سفید را که هنوز هرم تن کفتر گرمش نگاه داشته بود برداشت. روی دو پا نشست.چشمش را تنگ کرد و تخم را بین دو انگشت،زیر سوراخ نورگیر سقف نگاه داشت. سقف کوتاه آغل اجازه نمیداد بلند شود. زبانش را درآورد و روی سبیل زبرش کشید. بوی تیز فضله‌هایی‌ که کف آغل را پوشانده بود اجیرش میکرد. دستش را پایین آورد و گفت:

"بله،لق کرده! کار،کارِ همین گربه زرد پدر سگه! یه ` پرپا ` به ما ضرر زد!" پسرک که تا آن‌ موقع به تقلید پدر روی دو پا نشسته بود و فقط پدر را تماشا می کرد به حرف آمد و گفت:"یعنی‌ جوجهه مرده؟!" مرد پوزخندی زد و گفت:"نمرده که،فقط دیگه به دنیا نمیاد!" بعد دستش را جلو آورد و تخم را کف دست پسرک گذشت.پسرک بار دیگر پرسید: "اصلا این تخمه از کجا فهمیده که گربه اومده؟!!" مرد که انگار منتظر بود تا دوباره صحبت را شروع کند،پی‌ صحبت پسر را گرفت و گفت:"نمیدونم چه سریه،ولی‌ این لاکردار که بترسه تخماش لق میشن! اصلا تخم یا باید تکون بخوره یا کفتر بترسه که لق بشه"

 بعد نیمخیز شد،شانه‌ای بالا انداخت و ادامه داد: "تخمارو که کسی‌ تکون نداده،پس حتما حیوون ترسیده!" سر کیسهٔ کنار دیوار را باز کرد و مشتی گندم روی زمین پاشید تا کفترها را از سمت در آغل دور کند.یک مشت گندم در میان آن‌ همه کثافتی که کف آغل را پوشانده بود اصلا به چشم نمی‌آمد.صدای جیرینگ جیرینگ حلقه‌های پای کفتر هایی که به سمت مشت گندم روی زمین حرکت می کردند و بقبقوی کفتر نری که به دنبال یافتن جفت آغل را روی سرش گذشته بود،تنها صداهای بود که فضای آغل را پر می کرد. مرد ،درِ توری آغل را باز کرد و با سر به پسرک اشاره کرد که وقت رفتن است.پسر تخم را توی دستش گرفت.جلوتر از پدر از آغل خارج شد.همانطور که از در کوچک آغل رد میشد،مرد لبخندی زد و دستی‌ به موهای طلایی و نرم پسرک کشید.خیلی‌ بیشتر از یک کفتر پرپا دوستش داشت!

                                                                                                     حامد یوسفی

 

/ 8 نظر / 25 بازدید
عندليب

زيبا بود مث هميشه. نمي دونم مطلبو درست گرفتم يا نه. بچه هه بايد لكنت داشته باشه آره؟ واسه همين پدره اون تخم كفترو بهش داد تا بخوره و تخم كفتر ايرادي نداشته. فقط خواسته طوري برخورد كنه كه دل پسرك واسه جوحه كفتري كه قرار بود به دنيا بياد نسوزه.

امیر

هو البدیع ××× خیلی زیبا بود. یک ایماژ فوق العاده که از یک طرف یادآور توصیفات زیبای جلاله و از طرفی ریزبینی های جمال زاده! (البته به نظر خودم!) من که تقریبا با فضای داستان آشنایی قبلی داشتم، کاملا خودمو در متن داستان حس کردم و حتی وسطای خوندن داستان بوی آغل کفترا رو هم شنیدم! ذکر جزئیاتی مثه روی دوپا نشستن، جرینگ جرینگ حلقه ی کفترا، بوی تند آغل و ... خیلی به تصویرسازی کمک کرد. داستانک این بار مثه بقیه با یه جمله ی مبهم آغاز می شه و با مشخص شدن نوبتی شخصیتا پیش می ره. اما به نظرم این بار دیگه اون غافلگیری همیشگی پایانی نیست. مگه این که به نظر پایینی هم توجه کنیم ...

x

سلام داستان نثر عاميانه اي داشت و اين جذابش ميكرد اما اصلا با فضاش كنار نميام انگار آدم رو بيشتر گيج ميكنه البته نظر شخصيه شايد بقيه اين طوري نگن منتظر خيلي بهتر از اين بودم از شما به هر حال ممنون و خسته نباشين منتظر داستان هاي بهتر و بعدي شما هستم

شـــــــكـــــرانــــــه

سلام دوست عزيز [گل] خواستم بگم . من آپم (به روزم ) . [چشمک] خوشحال مي شم قدم رنجه بفرماييد . [گل][چشمک] باتشكر شــــكـــرانـــه[گل]

آیا نماز جمعه هم قانونی و غیر قانونی دارد؟! آیا انجام فرائض الهی نیازمند مجوز است؟ دکتر سید علی اصغر غروی ، که دارای درجه ی اجتهاد از پدرشان ، علامه حکیم آیت الله سید محمد جواد موسوی غروی می باشد ، در روز جمعه مورخ 9/7/89 به اتهام برگذاری نماز جمعه غیر قانونی ، توسط نیروهای امنیتی ، بازداشت شدند و در تاریخ 18/7/89 آزاد گردیدند. برای اطلاع از آراء و افکار ایشان ، و همچنین اخبار تکمیلی به نشانی زیر مراجعه نمایید: www.arbabehekmat.com

سورین چاقمی

ضمن سلام و عرض ادب و احترام حضورشما پس ازمدتها داستان كوتاه جديد سورين چاقمي به نقد گذاشته شده است.منتظرنظرات سازنده و ارزشمند شما دوست عزيز هستيم. [گل]

شرق غمگین

کتاب مجموعه داستانهای مینیمال "شرق غمگین" منتشر شد. برای اطلاعات بیشتر به وبلاگ شرق غمگین مراجعه کنید. علی توکلی