حسرت

این بار نگاهش را به پنجره دوخت تا برای یک بار هم که شده آن چشمان نافذ،که برق آن
همیشه از قاب پنجره به اتاقش می تابد و اتاقش را نورانی می کند ببیند اما هر چه منتظر ماند
چیزی ندید؛نگاهی ندید.

تعجب کرده بود! چه طور ممکن است؟! او همیشه پشت پنجره منتظربود!

باران به شدت می بارید و او امیدوار بود تا در این روز قشنگ  و بارانی برق چشمان او
وجودش را نورانی کند اما ناگاه دید دستانی قاب عکسش را بر روی دیوار دقیقا روبروی
پنجره ای که پاتوق نگاهش بود کوبید وحسرت یک بار دیدن او به دلش ماند!

اما نه، آن چشمها حتی از چارچوب قاب هم همچنان نافذ و گیرا بودند.همچنان می درخشیدند.

همچنان در انتظار نگاهی مهربان! اما دیگر دیر بود؛ دیر!

مونا نبی زاده

 

/ 5 نظر / 19 بازدید
نازنین

سلام عیدتان مبارک تعطیلات خوبی داشته باشی منتظرتون هستم

عندليب

سلام حامد جان. خوبي؟ داستان رو هنوز نخوندم ولي تا چند دقيقه ديگه مي خونمش و واست كامنت مي ذارم. ولي واقعا مث اينكه طلسم شده ها[ناراحت] نيم ساعته دارم تلاش مي كنم ولي نميشه.[گریه]

عندليب

زيبا بود و غم انگيز. [گل][گل] [گل]

امیر

هو البدیع ××× سلام بر سلطان عرصه ی قلم! جناب ادیب الادبا آقا حامد خان یوسفی - دامت برکاته! - ××× جدیدا کم کار شدین ها! ××× داستان گنگی بود هر چی سعی کردم چیزی بفهمم نشد ××× یه کم از خودتون کار بذارین لطفا ××× یا حق

x

بیشتر طرح بود نه قصه شاید یه حس گذرا ضمناً احساس مختص شعر نه داستان شما به نظرم درگیر احساس خودتون شدین بازنویسی اساس کار یه نویسنده است موفق باشین