آخر دنیا

مرد با لبخند موزیانه کنار خیابان ایستاده بود. دستی به کیف پر پولش زد و لبخندش پررنگ تر شد.

اولین ماشینی که از کنارش ردشد را در بست کرد. راننده اول ردشد ولی کم کم موضوع برایش جالب شد و برگشت. آخر حق هم داشت به شما هم میگفتند: مستقیم, آخر دنیا. اول توجهی نمیکردید ولی برایتان کم کم جالب میشد.

بدین ترتیب مرد شیک پوش و پولدار با عطر غلیظ تایتانیک سوار پیکان زوار در رفته مدل شصت شد.

- خوب کجا میرید, آها که آخر دنیا میرید

- با اجازتون بله, البته اگه اشکالی نداشته باشه

- نه بابا چه اشکالی حاجی, جون تو همین چند دقیقه پیش یه مسافر داشتم برا اول دنیا, جون شما خیلی   شبیه خودتون بود..

مرد جوابی نداد, البته نیازی هم به جواب دادن نداشت. فقط در دل به خود افتخار میکرد که چگونه این راننده را سر کار گذاشته.

ماشین میتاخت انگار نه انگار که تاریخ مصرفش خیلی پیش گذشته.

طولی نکشید که ماشین وارد یه انحرافی خارج شهر شد. چند کیلومتر که گذشت راننده به طور جنون آمیزی پایش را روی ترمز فشار داد و به سمت مرد رنگ پریده برگشت:

خوب پدر سوخته که میخواستی بری آخر دنیا, ها-

چند دقیقه بعد مرد بدون کیف پول و کت و شلوار روی شن های داغ جاده انحرافی به ماشین و راننده اش بد و بیراه میگفت.

سامان بهاروندی

/ 4 نظر / 14 بازدید
سامان

سلام دوست عزیز. متشکرم که این داستانک من رو تو وبت قرار دادی. فقط لطفا اون قسمت های انگلیسی رو حذف کن آدرس وبلاگم رو هم آخر پست قرار بده. ولی حقیقتا دستت درست.[گل]

سپهر عزیزی

عزیزم سلام داستان خیلی عمیقی بود به خصوص پیام جالبی داشت. خواهش میکنم دوباره از این نویسنده داستان بزارید. ضمنا اگه این نویسنده وبلاگ داره بی زحمت آدرسش رو بنویسید متشکرم

سامان

سلام با یه داستانک جدید به روزم. نقد فراموش نشه.

امیر حاجی نژاد بشرویه

شاید داستان خیلی خوب پرداخت نشده یا شایدم مضمون اون، خیلی خوب نبوده. به هر حال با کارای تو وبلاگ فاصله ی زیادی داشت.