مادر

      یکی می‏گریست، یکی می‏خندید. یک عمر گذشت. یکی می‏گریست، یکی می‏خندید.

/ 4 نظر / 13 بازدید
حامد یوسفی

شاید در نگاه اول این کار نه یک داستان کوتاه(مینی مال) که تنها پنج جمله که دوتای انها تکراری است! به نظر برسد اما با قدری دقت و توجه به اسم اثر میتوان پروسه زندگی یک شخص را از ابتدا تا پایان در آن دید.

سامان

با یک داستان به روزم[گل] متظر نقدهای شما[گل]

نظام الدین مقدسی

درود و احوال یک مینی مال را خواندم که سعی داشت تمام چیزها را در خود داشته باشد . نقدی که من وارد می دانم این است که این نوع داستانکها که امروزه به داستان پلک مشهور شده اند دارند حالت شعار یا سخن بزرگان به خود می گیرند . شاید تجربه ای باشد کوتاه . شاید هم تبدیل به شیوه ای برای نوشتن . هر چند اینگونه نوشتن را در ادبیات غرب می بینیم اما باید توجه داشت که در این نوع نوشتارها تکنیک آن هم با ظریفترین معنایش حرف اول را می زند . مرسی .

فریبا

سلام. ممنون از اینکه بهم سرزده بودید و اینکه داستانم را خوانده بودید آن هم دوبار. می خوام که بیشتر کمکم کنید یعنی لطف کنید و با مصداق نقد کنید تا من بتوانم بیشتر تامل کنم وقتی نقد کلی می شود خیلی نمی شود کار کرد روی داستان. برای لینک هم حتما. اگه مایل باشید حتما من هم لینکتان خواهم کرد.