یک در دنیا،صد در آخرت

"آقا میشه کمک کنی برم اون سمت خیابون؟ چشام سو نداره." جوان لبخندی زد و به سمت پیرمرد حرکت کرد.دست پیرمرد را گرفت و گفت:" به روی چشم حاجی.نوکرتم هستیم." پیرمرد تبسمی کرد و با لحنی محبت‌آمیز گفت:" خیر ببینی جوون؛یک در دنیا،صد در آخرت" و آرام آرام همراه جوان حرکت کرد.کنترلی روی گامهایش نداشت و چند بار نزدیک بود سکندری بخورد.جوان دستهایش را دور پیرمرد حلقه کرد و بازوی او را گرفت.خیابان مثل همیشه شلوغ بود.گه‌گاه بعضی‌ها که دل‌رحم‌تر بودند کمی پارا از روی گاز بر‌می‌داشتند و به عابرین فرصت عبور می‌دادند.پیرمرد عصا‌ می‌زدو پیش می‌رفت.اصلاً توجهی به ماشین‌ها و جهت حرکتشان نداشت.حضور جوان در کنارش این اطمینان را به او می‌داد که دو چشم تیزبین هوای همه‌چیز را دارند.هنوز به انتهای عرض خیابان نرسیده بودند که پیرمرد عصای خود را قدری بالا آورد و تاکسی درحال عبور را متوقف کرد.

   جوان در تاکسی را باز کرد و مطمین شد که دیگر وظیفه‌ی اخلاقی‌اش را به درستی انجام داده.پیرمرد بار دیگر رو به جوان کرد و گفت:"خیر ببینی جوون.به خاطر همه چیز ممنون" و در تاکسی را بست.

تاکسی حرکت کردو به سیل ماشین‌های خیابان پیوست.

چشم‌هایش را قدری تنگ کرد تا نوشته‌ی روی کارت را بخواند." صالح عبادی.مایه‌دار هم بوده!" پول را توی جیبش گذاشت و کیف را از پنجره‌ی تاکسی بیرون انداخت.

 

حامد یوسفی

 

/ 7 نظر / 78 بازدید
باران

سلام داستان خیلی خیلی جالبی بود یه جور سو استفاده کردن از دل رحم بودن آدما موضوع جالبیه اگه مایل به تبادل لینک باشین خبرم کنین موفق باشین

امیر

به نام خدا سلام! می شد در جملاتی که از زبان پیرمرد بیان شده دقت بیشتری به خرج داد. مثلا:عبارات "اون سمت"،"به خاطر همه چیز ممنون" و "مایه دار هم بوده" با عبارات "چشام سو نداره"،"خیر ببینی جوون" و "1در دنیا 100در آخرت" نمی خوره. گروه دوم هم باورپذیرتره و هم به واقعیت نزدیک تر(طبعا). به نظر من بند آخر داستان هم خوب پرداخت نشده. این که چطور پیرمرد از روی کارتی که به ظاهر کارت شناساییه پولدار بودن صالح رو فهمیده جای سوال داره! در انتها می خواستم بگم رندی خاصی رو در انتخاب نام شخص کمک کننده به نمایش گذاشتین؛صالح عبادی. خیلی خوشم اومد نکته ای رو فهمیدم که در بار اول خوندن داستان متوجهش نشده بودم.

امیر

راستی یادم رفت بگم که در جمله ی اول بند دوم "...انجام داده." است بدون قرینه حذف شده. چون در جملات راوی با زبان معیار روبه رو هستیم این نکته می تونه مهم باشه.

ایوب بهرام

با سلام وخسته نباشید خدمت جناب یوسفی اول ممنون که به وب بنده سرزدیدوسیامشقهای بنده روخوندیددوم ممنونم که دعوت کردید داستان داستان جالبی بود.کمتر دیدم که داستان با دیالوگ شخصیت ها شروع بشه بعد راوی ادامه بده زاویه ی دید داستان سوم شخص.زبان راوی کلاسیک اما شخصیت ها مهاوره.تا پایان داستان خوب رعایت شد.خروج زبانی دیده نشد.کشش داستان خوب بود.خواننده رو وادار به ادامه ی داستان می کند.شخصیت پردازی داستان خوب .ضربه نهایی هم که رعایت شده وهمان جیب بربودن پیرمرد.تعلیق خوبی داشت. در کل داستان خوبی بود می شد کوتاه تر هم با شد فقط ربط اسم داستان به داستان رو نفهمیدم .دوجمله بازم ممنون که دعوت کردی تابعد

رئوف

جالب بود

داستانهای پابرهنه

وقتی تابع تعاریف فکر می کنید از این تعاریف فراتر نمی روید و اینجا نقطه ای است که فرد ساکن می شود و در تله ی تعاریف می افتد ، داستانتان به گونه ایست که انگار می خواهید چگونه دزدی کنیم را بیاموزید!! خب جوان دلش به رحم آمد و کمک کرد، پیرمرد دزدی کرد... همین؟...اگر هدف از نوشتن کپی کردن آنچه چشم می بیند است به گمانم فیلم مستند تاثیر بیشتری داشته باشد.

x

و سرزمین من پر ا ز حرکت پاهای مردمی است که همچنان که تو را میبوسند در ذهن خود طناب دار ترا میبافند. خسته نباشی