نیمکت

 

    دخترک کیفش را روی نیمکت گذاشت و نشست.پشتش را که تکیه داد متوجه نگاه مرد جوانی شد که روی نیمکت روبرو نشسته بود.چند لحظه به چشمهای او خیره شد تا شاید کم بیاورد و چشم از او بردارد.اما جوان همچنان به او زل زده بود.

"چه عیبی دارد؟! بگذار نگاه کند تا خسته‌شود!"

پایش را روی پای دیگر انداخت و وانمود کرد که اصلا به جوان توجه نمی‌کند.گوشی همراهش را از کیف درآورد و خود را با دکمه‌های آن مشغول کرد.

گه‌گاه زیر‌چشمی جوان را که همچنان محو تماشای او بود می‌پایید.

حالا دیگر از نگاه او لذت می‌برد،اما زیر لب می‌گفت:"پسره‌ی خیره!"

آرنجش را روی دسته نیمکت گذاشت و دستش را تکیه‌گاه سر کرد.آستینش سر خورد و پایین آمد،امّا اهمیتی نداد.و جوان هنوز مات او بود.

چند لحظه گذشت.پسر بالاخره عکس‌العملی نشان داد و از جای خود بلند شد.

دخترک گوشی را بست و پاهایش را روی زمین جفت کرد.موهایش را با دست زیر روسری راند و نگاهش را به زمین دوخت.

جوان بلند شد و  دستش را در جیب کتش فرو برد.عصای سفیدش را بازکرد و عصازنان دور شد.

 

حامد یوسفی

/ 3 نظر / 17 بازدید
سیامک احمدی

سلام حامد جان ممنونم که آمدی و نظر دادی نیمکت را خواندم . داستان جالبی بود . تعلیق زیبایی داشت که تا به آخر خواننده را باخود می کشاند . تبریک می گم موفق باشی

علی

سلام. جالب بود. مخصوصا پایانش قوی بود ولی یه چیزی بگم؟ فکر می‌کنم هیچوقت چشم نابینایان مثل آدمای بینا نباشه. حتی اگر از نظر ظاهری سالم باشه. یعنی یه جورایی مطمئنم.

امیر حاجی نژاد بشرویه

داستان بسیار خوب و تاثیرگذاری بود. فقط فکر می کنم اگه « و از جای خود بلند شد. » رو از جمله ی « پسر بالاخره عکس‌العملی نشان داد و از جای خود بلند شد. » کم کنین بهتر باشه. چون بلند شدن جوان در انتها گفته شده. البته این مطلب برای کسی که چند دفعه داستانو خونده بیش تر تو چشم میاد.