شب ها تا صبح

تقدیم به دوستی که ارزشش خیلی بیشتر از این نوشته است...

 

شب ها تا صبح,توی خواب و خلسه راحتش نمی‌گذاشت.مدام توی آغوشش بود.با همان صورت زیبا،همان لبخند مستانه.دستش را دور او حلقه می‌کرد،چنگ می‌انداخت توی موهای بلندش.لبش را می‌برد بیخ لاله‌ی گوشش و با نفس، گردن او را قلقلک می‌داد.حتم داشت این کار دیوانه‌اش می‌کند.تا خود صبح با هم پچ‌پچ می‌کردندو می‌خندیدند.نه سال بود که مریمش،بکر و دست نخورده هرشب کنارش بود.با همان صورت زیبا،همان لبخند.

اما صبح که می‌شد،وقتی باز ساعت کوفتی شروع می‌کرد به زنگ زدن مریم از او دور و دورتر می‌شد.چشم که باز می‌کرد باز تنها بود.از رختخواب بیرون می‌آمد،لباس کار آبی خود را برمی‌داشت و چهل دقیقه بعد پشت چرخ تراش حاضر بود.نه سال می‌شد که این چرخ تراش تنها همدم روزهایش بود.پشت همین چرخ بود که آن صورت زیبا پابندش کرده بود.اوایل ،صبح را فقط به این امید ظهر می‌کرد که مریم از مدرسه بیاید.با همان کوله قرمز روی دوشش،شادو سرزنده بدود توی دفتر رییس و بعد هم هرچه کار کرده را برای بابا تعریف کند.سهم او از مریم فقط همان چند لحظه‌ای بود که از جلوی چرخ تراش رد می‌شد.اما از سال پنجم به بعد قضیه فرق کرد.حالا دیگر مریم چندروز به چندروز به بابا سر می‌زند.مریم دیگر تنها نیست.وقتی می‌آید دست پسر کوچکش را توی دست دارد.نه لبخندی روی لب داردو نه کوله قرمزی به دوش می‌کشد!

کاش لااقل یکبار به او سلام کرده بود.کاش اصلا دلش را به دریا زده بود.معلوم نبود چه پیش می‌آید.اصلا نمی‌دانست از چه می‌ترسد.حالا نه سال می‌گذشت و او پشت همان چرخ تراش موهایش را سفید کرده بود.اما مریم،سرحال و شاداب با همان لبخند روز اول شب تا صبح کنارش بود.برایش حرف می‌زد و باهم می‌خندیدند.

خودش را دائم سرزنش می‌کرد.با تمام وجود پذیرفته بود که تقدیر او با تنهایی رقم خورده اما نمی‌توانست فکر مریم را از سرش بیرون کند.هروقت به انگشتانش که چرخ تراش سر سه تا از آنها را پرانده بود نگاه می‌کرد،مریم پیش چشمش جان می‌گرفت.به خود قبولانده بود که این بهایی است که بابت نگاه‌های هرزه‌اش پرداخته.

شب که بار دیگر به خانه برگشت کتش را سر میخ آویز کرد.دست و رویش را شست و ریشش را تراشید.شیرجوش را روی اجاق گذاشت و گاز را باز کرد.کبریت زدو طبق عادت چشم به شعله دوخت.شعله بالا و بالاتر آمد تا اینکه انگشت نیمه‌اش را سوزاند و آنوقت بود که کبریت را رها کرد.لبخند زدو قوطی کبریت را به گوشه‌ای پرت کرد.روی تختش دراز کشید.چشم هایش را بست و نفس عمیقی کشید.فردا حتی ساعت کوفتی هم نخواهد توانست مریم را از او جدا کند.

حامد یوسفی

/ 12 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اچيلا

پدر عاشقي بسوزه

عندلیب

سلام حامد جان. خوبي؟ دل نويس منتظر نظر زيباي توست.[گل][لبخند]

بهروز

سلام حامد جان خوبی؟ آقا یه کم بیشتر بنویس اینهمه تو درسا رفتی که دیگه کمتر مینویسی! راستی یه پیشنهاد یه آمار برای بازدیدهای وبلاگت بذار خیلی به درد بخوره خسته نباشی قلمت هر روز قشنگ تر میشه! پررو نشو حالا!!!!

عندليب

سلام حامد جان دلم برات خيلي تنگيده. چند دور اين داستان زيبا رو خوندم چون خيلي دوسش دارم.[قلب][گل]

ُُاس

سلام بابا یه چند تا دیگه از اون داستانهای باحالت بزار دیگه دلمون گرفت. با این آخری خیلی حال کردم . ایول

عندلیب

سلام حامد جان. خوبي؟ با درسا چه مي كني؟ وقت كردي خوشحال ميشم يه سر به دل نويسم بزني.[لبخند][گل]

نوید

سلام . وب قشنگی داری . اگه اهل تبادل لینک هستی منو با اسم جوکدونی لینک کن بعد بگو که با چه اسمی لینکت کنم.

x

منتظر داستان های جذاب بعدی شما میمونم

فریاد

ممنون اقای یوسفی عالی بود مثل همیشه