"آخرین کارون غیور مردان کشورمان صبح امروز در میان استقبال پر شور... "
کنترل را برداشت و با دستپاچگی کانال تلوزیون را عوض کرد.غرو لند کنان زیر لب گفت:"یه چیزی نشون نمیدن دل آدم وا بشه! این سریاله پس کدوم کانل بود؟!"زن در حالی که سرش را به دیوار تکیه داده بود و آرام و بی صدا اشک میریخت گفت:"کاش همه رو آزاد نمیکردن؛کاش لا عقل یکیو نگه میداشتن!"مرد کنترل را به گوشه ای پرت کرد و اناری از توی ظرف برداشت.نفس عمیقی کشید و همانطور که انار را توی دست می چرخاند گفت:"یکیو نگه میداشتن که چشات به این در خشک شه؟! هیجده سال گذشته زهرا جان!چرا نمیخوای قبول کنی؟همون موقع که اسم کوچه رو به ناممون زدن باید قبول میکردی که برنمیگرده!"
انار را تند تند توی دست میچرخاند.صدای تریک تریک دانه های ترد انار که زیر انگشتان لرزان مرد آب میشدند و قالب تهی میکردند با نفسهای عمیقش آمیخته بود.آب دهانش را قورت داد و گفت:"اصلا برگرده که چی؟"بعد این همه مدت اگه زنده هم برگرده دق مرگ میشه!"
پوست سرخ انار که حالا مثل موم نرم شده بود زیر فشار شست مرد بالا و پایین میرفت.چانه اش بی اختیار می لرزید.دیگر فقط صدای نفسش بود که فضا را پر میکرد.چنان با غیظ انار را فشرد که پوست نازک انار تاب نیاورد و لکه سرخی روی پیرهن سفید مرد به جا گذشت.زن که هنوز تکیه اش به دیوار بود و چشمهایش به سه گوش بین دیوار و سقف زل زده بود گفت:"کاش این همه زحمت فایده داشت"
حامد یوسفی
این سومین دفتر هواپیمایی است که این روزها سر میزنم. این آخری که دیگر آب پاکی را روی دستم ریخت.
"برای نیمه اول آبان ماه بلیط نداریم،یعنی نمی توانی پیدا کنی.باید از مرداد ماه اقدام می کردی"
" یعنی برای این سفر باید از 3 ماه قبل بفکر رزرو بلیط می بودم؟ من که مرداد قصد سفر نداشتم. "
کمی صورتش را درهم کرد و نگاهی به من انداخت و با همان ژست همیشگی خانم های هواپیمایی با حرکت لب ها و شانه هایش به من فهماند که کاری نمی تواند بکند.
"چطور ممکنه؟تا اون زمان بیشتر از یک ماه فاصله ست.لااقل یکی از پرواز ها باید جای خالی داشته باشند"
"اگر بخوای برای آذر ماه می تونم الان برات رزرو کنم"
"نه اون موقع نمی تونم.باید نیمه ی دوم آبان باشه.اصلا راهی نداره؟"
"همینه که هست وقتم رو نگیر میبینی که سرم شلوغه"
از آنجا که آمدم بیرون باران می بارید، چترم را باز کردم و چند قدمی که رفتم پشیمان شدم و دوباره به پشت سرم نگاه کردم. آذر ماه؟! شاید این یک فرصت و نباید از دست بدم.دوباره برگشتم و زیر ناودان و روی پله های هواپیمایی ایستادم و به مادرم زنگ زدم.
"فایده ای نداره مامان! اصلا برای نیمه دوم آبان به هیچ صورتی بلیط پیدا نمی شه.اما برای آذر ماه بلیط دارن"
" محاله برای آذر ماه اجازه بدم برین مشهد. آذر هوا سرده، بچه باهاتونه مریض میشه . بمونید بهار برید."
"من حاضرم حتی با اتوبوس برم. به هر قیمتی شده برم"
"آخه چرا متوجه نیستی تو با این وضعیتی که داری می تونی چنین سفر طولانی رو با اتوبوس بری؟"
دوباره چترم رو باز کردم و براه افتادم اشک های من مثل بارون می ریخت. همه عابرانی که از کنارم می گذشتند نگاهی بصورتم می انداختند و رد می شدند. نگاهشون و اینکه چه فکری می کردند برای من اهمیتی نداشت اما وارد حریم اشک هایم می شدند و این آزارم می داد. چترم را پایین تر، جلوی صورتم کشیدم. برای من درد بزرگی بود. و به وضوح این گره را می دیدم و اگر نه غیر ممکن بود که از یک ماه و نیم قبل نتونم برای این سفر بلیط تهیه کنم. حتما امام رضا دیدار منو نخواسته! حتی اجازه نداده تا اونجا بیام چون از حاجت دلم خبر داره ،چون می دونه من برای چه درخواستی دارم میام.
"از اون همه کرامتت چیزی کم میشه که من به خواسته ام برسم؟ تنها راه من تویی و توسل بتو. چرا نا امیدم میکنی؟"
وقتی رسیدم خونه به اتاقم و به تختم پناه بردم. برای لحظاتی احساس تنهایی و تهی بودن دنیا از یک پناه گاه مطمئن بر من غلبه کرد. خوابیدم. با صدای مادرم بیدار شدم.
"گوشی تلفن رو بردار، بهناز پشت خطه"
صدای ریز و زنگ دار بهناز که به گوشم خورد کمی خوابم را پراند
" سلام. تبریک خانم، توی آزمون پذیرفته شدی باید برای مصاحبه تخصصی آماده بشی."
"جدی میگی؟پذیرفته شدم؟ اسم من توی لیست قبولی ها بود؟ خودت دیدی؟"
"مگه با این جور چیزها میشه شوخی کرد؟آره اسمت دراومده،با چشم های خودم دیدم."
" حالا کی مصاحبه دارم؟"
"نیمه ی دوم آبان ماه!!!!!!!"
نویسنده: شازده
"فکر کنم تخماش لق شده،حیوون خیلی وقته خوابیده!"
پنجه ی دست زرد و استخوانیش که رگ کلفتی از زیر پوستش تا بالا دویده بود را دور تن سفید کفتر انداخت و او را بلند کرد.بعد با دست دیگر تخم کوچک و سفید را که هنوز هرم تن کفتر گرمش نگاه داشته بود برداشت. روی دو پا نشست.چشمش را تنگ کرد و تخم را بین دو انگشت،زیر سوراخ نورگیر سقف نگاه داشت. سقف کوتاه آغل اجازه نمیداد بلند شود. زبانش را درآورد و روی سبیل زبرش کشید. بوی تیز فضلههایی که کف آغل را پوشانده بود اجیرش میکرد. دستش را پایین آورد و گفت:
"بله،لق کرده! کار،کارِ همین گربه زرد پدر سگه! یه ` پرپا ` به ما ضرر زد!" پسرک که تا آن موقع به تقلید پدر روی دو پا نشسته بود و فقط پدر را تماشا می کرد به حرف آمد و گفت:"یعنی جوجهه مرده؟!" مرد پوزخندی زد و گفت:"نمرده که،فقط دیگه به دنیا نمیاد!" بعد دستش را جلو آورد و تخم را کف دست پسرک گذشت.پسرک بار دیگر پرسید: "اصلا این تخمه از کجا فهمیده که گربه اومده؟!!" مرد که انگار منتظر بود تا دوباره صحبت را شروع کند،پی صحبت پسر را گرفت و گفت:"نمیدونم چه سریه،ولی این لاکردار که بترسه تخماش لق میشن! اصلا تخم یا باید تکون بخوره یا کفتر بترسه که لق بشه"
بعد نیمخیز شد،شانهای بالا انداخت و ادامه داد: "تخمارو که کسی تکون نداده،پس حتما حیوون ترسیده!" سر کیسهٔ کنار دیوار را باز کرد و مشتی گندم روی زمین پاشید تا کفترها را از سمت در آغل دور کند.یک مشت گندم در میان آن همه کثافتی که کف آغل را پوشانده بود اصلا به چشم نمیآمد.صدای جیرینگ جیرینگ حلقههای پای کفتر هایی که به سمت مشت گندم روی زمین حرکت می کردند و بقبقوی کفتر نری که به دنبال یافتن جفت آغل را روی سرش گذشته بود،تنها صداهای بود که فضای آغل را پر می کرد. مرد ،درِ توری آغل را باز کرد و با سر به پسرک اشاره کرد که وقت رفتن است.پسر تخم را توی دستش گرفت.جلوتر از پدر از آغل خارج شد.همانطور که از در کوچک آغل رد میشد،مرد لبخندی زد و دستی به موهای طلایی و نرم پسرک کشید.خیلی بیشتر از یک کفتر پرپا دوستش داشت!
حامد یوسفی
این بار نگاهش را به پنجره دوخت تا برای یک بار هم که شده آن چشمان نافذ،که برق آن
همیشه از قاب پنجره به اتاقش می تابد و اتاقش را نورانی می کند ببیند اما هر چه منتظر ماند
چیزی ندید؛نگاهی ندید.
تعجب کرده بود! چه طور ممکن است؟! او همیشه پشت پنجره منتظربود!
باران به شدت می بارید و او امیدوار بود تا در این روز قشنگ و بارانی برق چشمان او
وجودش را نورانی کند اما ناگاه دید دستانی قاب عکسش را بر روی دیوار دقیقا روبروی
پنجره ای که پاتوق نگاهش بود کوبید وحسرت یک بار دیدن او به دلش ماند!
اما نه، آن چشمها حتی از چارچوب قاب هم همچنان نافذ و گیرا بودند.همچنان می درخشیدند.
همچنان در انتظار نگاهی مهربان! اما دیگر دیر بود؛ دیر!
مونا نبی زاده
تقدیم به دوستی که ارزشش خیلی بیشتر از این نوشته است...
شب ها تا صبح,توی خواب و خلسه راحتش نمیگذاشت.مدام توی آغوشش بود.با همان صورت زیبا،همان لبخند مستانه.دستش را دور او حلقه میکرد،چنگ میانداخت توی موهای بلندش.لبش را میبرد بیخ لالهی گوشش و با نفس، گردن او را قلقلک میداد.حتم داشت این کار دیوانهاش میکند.تا خود صبح با هم پچپچ میکردندو میخندیدند.نه سال بود که مریمش،بکر و دست نخورده هرشب کنارش بود.با همان صورت زیبا،همان لبخند.
اما صبح که میشد،وقتی باز ساعت کوفتی شروع میکرد به زنگ زدن مریم از او دور و دورتر میشد.چشم که باز میکرد باز تنها بود.از رختخواب بیرون میآمد،لباس کار آبی خود را برمیداشت و چهل دقیقه بعد پشت چرخ تراش حاضر بود.نه سال میشد که این چرخ تراش تنها همدم روزهایش بود.پشت همین چرخ بود که آن صورت زیبا پابندش کرده بود.اوایل ،صبح را فقط به این امید ظهر میکرد که مریم از مدرسه بیاید.با همان کوله قرمز روی دوشش،شادو سرزنده بدود توی دفتر رییس و بعد هم هرچه کار کرده را برای بابا تعریف کند.سهم او از مریم فقط همان چند لحظهای بود که از جلوی چرخ تراش رد میشد.اما از سال پنجم به بعد قضیه فرق کرد.حالا دیگر مریم چندروز به چندروز به بابا سر میزند.مریم دیگر تنها نیست.وقتی میآید دست پسر کوچکش را توی دست دارد.نه لبخندی روی لب داردو نه کوله قرمزی به دوش میکشد!
کاش لااقل یکبار به او سلام کرده بود.کاش اصلا دلش را به دریا زده بود.معلوم نبود چه پیش میآید.اصلا نمیدانست از چه میترسد.حالا نه سال میگذشت و او پشت همان چرخ تراش موهایش را سفید کرده بود.اما مریم،سرحال و شاداب با همان لبخند روز اول شب تا صبح کنارش بود.برایش حرف میزد و باهم میخندیدند.
خودش را دائم سرزنش میکرد.با تمام وجود پذیرفته بود که تقدیر او با تنهایی رقم خورده اما نمیتوانست فکر مریم را از سرش بیرون کند.هروقت به انگشتانش که چرخ تراش سر سه تا از آنها را پرانده بود نگاه میکرد،مریم پیش چشمش جان میگرفت.به خود قبولانده بود که این بهایی است که بابت نگاههای هرزهاش پرداخته.
شب که بار دیگر به خانه برگشت کتش را سر میخ آویز کرد.دست و رویش را شست و ریشش را تراشید.شیرجوش را روی اجاق گذاشت و گاز را باز کرد.کبریت زدو طبق عادت چشم به شعله دوخت.شعله بالا و بالاتر آمد تا اینکه انگشت نیمهاش را سوزاند و آنوقت بود که کبریت را رها کرد.لبخند زدو قوطی کبریت را به گوشهای پرت کرد.روی تختش دراز کشید.چشم هایش را بست و نفس عمیقی کشید.فردا حتی ساعت کوفتی هم نخواهد توانست مریم را از او جدا کند.
حامد یوسفی
بالای رانش را با یک تکه سیم،محکم بست. تا میتوانست آنرا کشیدو محکم کرد.دردی حس نمیکرد اما میدانست که خیلی خونریزی دارد.حتما الان رنگش مثل گچ سفید شده بود.پای راستش از دو،شاید هم سه جا با تکههای ترکش سوراخ شده بود.این پا دیگر برایش پا نمیشد.شاید هم از پا درش میاورد!تکیه اش را به دیواری داده بود که حالا با رد صدتا گلوله منقوش بودو زندگیاش را مرور می کرد.به نظر این کار از همه کمتر انرژی میخواست !گلنگدن تفنگ را کشید و دستش روی ماشه بود.هر آن ممکن بود سربازهای دشمن سر برسند.
تا الان حتا به یک نفر هم شلیک نکرده بود.داشت از خونریزی می مرد اما یک گلوله هم نزده بود.حتا کسی را زخمی هم نکرده بود.بیش از هرچیز از همین میترسید.همیشه از بیهوده مردن میترسید.کسانی را که خودکشی میکردند مسخره میکرد.نه اینکه خودکشی را مسخره کند،نه. معتقد بود میشود از زندگی خود در راهی استفاده کرد که هم خودکشی باشد و هم خدمت.اینطور هم به هدفت میرسی و هم بهانه ای برای آن دنیا داری.همین بود که به جنگ کشانده بودش.دلیلی برای زنده ماندن نداشت.اما نمی خواست به همین راحتی جانش را هدر دهد.حس می کرد سرش داغ شده.زیر پایش را نگاه کرد.خون مثل چالهٔ آب باران زیر پایش جمع شده بود.فکر نمی کرد اینقدر خون داشته باشد.بوی الکل توی تمام راهروی ساختمان رسوخ کرده بود.بوی بیمارستان. از همان بچگی از این بو بدش می آمد.معلوم نبود قبل از اینکه بیمارستان متروکه شود چند نفر همان جا کنار همان دیوار جان داده اند.یا چند نفر در سوگ عزیزشان سرشان را به آن دیوار کوبیده اند.حتما الان ارواح همهشان داشتند به او نگاه می کردند.سنگینی نگاهشان را حس میکرد.
بوی بیمارستان اذیتش میکرد.اگر راه داشت خودش را به جای دیگری می کشاند.کوله اش را به طرف خود کشیدو آنرا باز کرد.یک ماسک ضد گاز،دوتا قوطی کنسرو،قمقمه که به جای بستن به کمر آنرا توی کوله نگهداری میکردو یک قطبنما.کاش لاقل به جای ماسک ضد گاز چندتا قوطی کنسرو بیشتر برمی داشت.هرچند حتی نای خوردن هم نداشت.آخر اصلا فکرش را نمی کرد اولین عملیاتش اینقدر جدی باشد!حتی مهمات هم به اندازه کافی نداشت.یک نارنجک با نهایتا چهل تا گلوله!
قرار بود شش نفری منطقه را شناسایی کنندو ۲۴ ساعته برگردند.حالا حتما آن پنج تای دیگر هم مرده بودند.دوتاشان را که خودش با چشم تیرخوردنشان را دیده بود.از سه تای دیگر نمیدانست.ممکن بود هر لحظه کسی وارد ساختمان شود.نیروی خودی بعید بود.منطقه تا چند کیلومتر آنطرفتر دست دشمن بود.چه کسی اهمیت می داد که یک سرباز زخمی توی یک بیمارستان متروکه گیر افتاده باشد.حتی ارزش هدر دادن یک گلوله را هم ندارد.دیر یا زود خودش میمرد.
دیگر رمقی برایش نمانده بود.حس کرد دارد پرت وپلا فکر میکند.خونی که از پایش رفته بود روی زمین دلمه بسته و مثل یک فرش پهن شده بود. حتما چندین ساعت گذشته بود.به شکم روی زمین دراز کشیدو دستش را توی شکم جمع کرد.هر آن ممکن بود از حال برود.
***
سه سرباز به فاصلهٔ چند متر از یکدیگر تک تک اتاقهای بیمارستان را وارثی می کردند.گهگاه چند کلمه را با صدای بلند بین هم ردو بدل میکردند و بعدش هم قهقهه سر میدادند.به هر جنازه که می رسیدند جیبهایش را خالی کرده و اگر احیانا حلقه یا ساعتی داشت آنرا به غنیمت میگرفتند.بهترین قسمت جنگ همین قسمتش بود.سرباز ریز جثه بالای سر جنازه ای رسید که دستهایش را زیر خودش پنهان کرده بود.حتما می دانسته برای ساعتش مشتری پیدا می شود.سنگ فرش زیر پایش تا چند ده سانتیمتر آنطرفتر مثل یک دایره از خون خشک شده پوشانده شده بود.پیدا بود خونریزی از پا درش آورده.پنجهٔ پوتینش را به پهلوی جنازه بند کردو او را چرخاند.برق شیی روی زمین توجهش را به خود جلب کرد.خم شد تا دقیق تر آنرا ببیند.مشت بستهٔ سرباز باز شد و معلوم کرد این برق ضامن نارنجکی است که حالا هفت ثانیه تا انفجارش مانده بود.
حامد یوسفی
چرا همه چیز بر عکس شده؟ چرا مردم اینقدر مضحک رفتار میکنند؟
یعنی همیشه راه رفتن و خرید کردن و اداره رفتن اینقدر سخت بوده؟
اصلا چرا این جماعت یکدفعه از چیزی پست ویترین سر ذوق می آیند ؟ مگر نه اینکه اونها هم مثل بقیه ساخته شدند؟ پس فرقش چیست ؟ یعنی هیچکس نمی فهمدَ؟ اینقدر واضح و روشن؟
چرا هیچکس مثل من تعجب نمیکند؟
مامان سعیده یا زیر چشمی همدیگر رو نگاه میکنند یا سعی میکنند با غش غش خندیدن به حرف های من از فکر بیرونم بیاورند. نکند جدی خل وضع شده باشم؟ چرا فقط از نظر من مفهوم قاشق و لغت نامه فرق نمیکند؟ مگه همه چیز از مولکول نیست؟
فقط یکی باریکتر و اون یکی محکم بقل هم چسبانده شده و بهش میگویند فلز!...
یعنی همه ی چیزها اینطورند؟
واقعا بودن یا نبودن یک مشت دل و روده و استخوان شکستنی روی یک آدم اینجوری اثر میکنه؟ جای چه چیزی خالیه ؟ جای چیزی که با نبودنش یک شکاف تاریک روی ذهنم باز شده و هر لحظه دارم بیشتر و عمیق تر درش فرو می رم.
یعنی شنیدن یک صدا و حس نکردن یک بو چنین کاری میتونه بکنه؟
چند وقت پیش سعیده مرتب زیر گوشم میگفت: تو چرا اعتماد به نفس نداری؟ چرا خودتو دوباره پیدا نمیکنی ؟چرا انگیزه ی زندگی رو توی خودت پیدا نمیکنی؟.. میگفت من! من ی وجود ندارد. حتی یک مدتی هم پای همین حرف ها نشستم. خود باوری ... قدرت درون... اتکا به نفس.. نیروی ذهن.. همه ش حرف است .کجا را میگیرند؟
من دیگر نیست . از هستی ساقط است. وقتی تمام چیز هایی که یک عمر با دست هایم جمع کردم و زیر سایه ی این من چپاندم با شل شدن یک پیچ فرو میریزه کدام من؟ تمام این سالها من پاهایش را محکم روی زمین سفت کرده بود و فکر میکرد: اوضاع آرام است! ثباتی وجود دارد!... ولی همان جا ایستاده بود که یک پیچ چیزی را از زیرش کشید .مثل اینکه با افتخار از راه پله ای بالا برود و ناگهان پله ای سر جایش نباشد.
... و آن وقت من به خودش آمد.
با تیک یک ساعت یک ثانیه عقب یک ترمز و برگی از فکر همه چیز مثل فوت کردن خاکستر نوک سیگار پخش و پلا میشود.
و آن جاست که باید پرسید که تمام احساس و اعتماد و جدیت من در زندگی کجا به حساب می آید؟
تکه تکه های زندگی رو مثل پازل چند هزار تایی چیندم و برای هر ثانیه ای که با او بدم برنامه ریختم.
و موقعی که فکر میکردم اوایل یک کتاب دو شخصیته ی دلپذیر هستم تمام شد. کتاب نصفه ماند.
پس من و اطمینانش کجا رفت؟
این من که- حالا بال زدن یک پروانه رو با انفجار یکی میدونه – فصل اول حدود شش سال پیش مطمئن بود هیجان و انرژی ای که از قلبش بیرون میریزه نمیزاره کسی تا اون روز زنده بمونه.
فصل دوم که شد من فکر میکرد هر لحظه ممکنه یک چیزی توی دلش منفجر بشود و جعبه ی شیرینی روی میز و دفتر قطور حاج آقا ریز ریز بشود و اطمینان داشت که با این نیروی عجیب زنده نمیماند تا جواب آخر را بدهد. اون روزها عجیب وسواس داشت . ثانیه ها انگار عجله داشتند و لیز میخوردند و فرار میکردند. آینه ها انگار چیز هایی رو نشان میدادم که تا به حال نشان نداده بودند.
جوری میشنید انگار که همه ی چیز های ناگفتنی داشت بر ملا میشد . بالا و پایین رفتن جیوه افتادن پر حالت یک قطره و قطعی برق انگار همه شان داشتند برای اولین بار در تاریخ اتفاق می افتادند.
این کتاب شکنجه ام میکند... هر کلمه اش به صورتم چنگ می اندازد و توی اون شکاف تاریک بیشتر فرو میبرتم.
نمی توانستم در چشمهایش نگاه کنم. احساس میکردم اگر زیادی خیره بشوم تمام دنیا از انرژی اش بهم میریزد و
... قصل های بعدی این من اینطور نوشته شد...
روزنامه که می آورد گوشه ی بالا را تا میکرد و با جمله هایی پر میکرد که تمامی نداشتند . هر ماه از حقوقم برای خریدن کتاب جیبی جملات حکیمانه و ادیبانه و صادقانه مایه می گذاشتم.
از کجا می آورد ؟ حتما از خودش چون بوی خودش رو میدادند.
دخل و خرج که جور بود گاهی گل می آورد.
وقتی بویشان کردم انگار قلبم رو بیرون کشیده باشند و سریع پرتش کرده باشنذ به یک ناکجا. انگار که در اوایل این کتاب سیاه به من الهام شده باشد.
من فکر هم میکرد! ... اگر روزی بیاید که گل های او را نگیرد چه می شد؟آن روز ها چه رنگی اند؟ آن روز هم مردم مثل همیشه عجله دارند ؟ آن روز هم سریال ها سر وقت پخش میشوند؟ یعنی اخبار از او چیزی نمیگوید؟
و حالا یک جایی میان مرگ
و زندگی .سفید و سیاه این کتاب اتفاق افتاد.
حالا دو سال و چهار ماهی میشود که روزنامه ی گوشه نویسی شده نمیگیرم. و حتی صدای او را فقط میشود در فیلم دو بعدی محضر پیک نیک فصل اول و سیزده به در فلان فصل دیگر شنید. . همه چیز ادامه داشت .
دکه روزنامه فروشی نفهمید یک مشتری اش کم شده است.
شیر یارانه ای روی دست کسی نماند و بوق سرویس بچه همسایه باز هم بیدارم کرد.
فقط یک پارچه سیاه آویزون و همکارانی که مات و وارفته برای عرض تسلیت آمده بودند.
همان نیرویی که می خواست دنیا را بهم بریزد زورش بجایی نرسید و فقط توانست صفحات آخر کتاب را سیاه کند. و حالا میتوانم در پیش گفتار بنویسم که منی وجود ندارد. این من شش سال پیش اینقدر پر معنا که دیگر جا نداشت !...
و این پایان زجرم میدهد. نصفه ی "ما سیاه شده است و ناخواناست.
هنوز هم هست و اسمش آدم است. مگر به استخر بدون آب استخر نمیگویند؟ ولی دیگر کسی نمیتواند درش شنا کند. به درد برگ های جامونده از طوفان می خورد چون که آبی ندارد.
لینا افشار
وبلاگ نویسنده : http://www.warning.mihanblog.com/
دو تا مرد روپوش سفید آمدند و آقاجان را طناب پیچش کردند وبردنش؛ عصر همان روزی که فریاد زنان از بیرون آمد خانه. با اون قامت بلند و لاغرش دیوانه وار دور حیاط می دوید و رخت های سر بند را می کند و به هوا پرت می کرد و می خندید؛ اماخنده هاش مثل وقتی که براش شیرین زبونی می کردم یااین که پشتشو لگد می کردم نبود.صورتش آفتاب سوخته شده بود و ریش ژولیدش که با آب دهانش خیس شده بود دل آدم رو یه جوری می کرد. هی داد می زد و می خواست که خودش را آتش بزنه.تا اینکه رفت توی اطاق اون سر حیاط و نناقا رفت و در را پشت سرش قفل کرد و بعدش هم پشت در نشست و همانطور که با گوشه روسری گل گلیش اشک هاشو پاک می کرد تا تونست آنهائی را که این بلا را به سر آقاجانم آورده بودند نفرین کرد .هر چی با شه بیچاره مادره و دل نازکه.همش می گفت آقاجانم جنی شده ؛ برای همین آن روز از صبح تا عصر توی تمام خانه دعای باطل السحر دود کرد و توی تمام سوراخ سمبه های خانه شقار و ضمه ریخت تا بلکم اون طایفه دست از سر آقاجانم بر دارند و برن.اما وقتی دید افاقه نکرد به دکان مش نعمت بقال رفت و تلفن کرد تا بیایند و آقاجانم را ببرن. یادم نمی ره وقتی داشتن کشان کشان می بردنش به چشمای من زل زده بود و یه جور غریبی گریه می کرد.من هم نتونستم کاری براش بکنم ؛ آخه از دست یه دختر بچه که سال دیگه آقاجانش می خواد اسمش رو توی کلاس سوم مدرسه بنویسه چه کاری بر میاد! تازش هم نناقا در را روی من قفل کرده بود تا موقع بردن آقاجانم اونو نبینم .اما من زرنگی کردم و رفتم بالای لحاف های کنار اطاق و از پنجره ی بالای دیوار, توی حیاط را نگاه کردم و آ قاجانم رو دیدم.وقتی که بردنش از پشت در صدای لرزان و غمگین نناقا رو شنیدم که هی می گفت)): ای خدا ... حالا چطور به زنش بگم ...خدایا خودت کاری بکن((. با خودم گفتم که شاید نناقا می خواد بره چقولی کنه و به مادر بگه که آقاجان گریه کرده! آخه آقاجان می گفت مرد گریه نمی کنه .اما دروغ می گفت .چون خودم یک باردیگه هم توی روضه سید الشهدا دیده بودم که آقاجان گریه می کنه . دستش رو جلوی صورتش گرفته بود تا به گمان خودش من نفهمم , اما اشکاش که روی پیراهنش می ریخت لوش می داد.
غروب بود که مادر از کلفتی توی خانه اعیان ها آمد .همین که نناقا مادر را دید رفت پیشش و دستلاف کرد به گریه کردن و همش می گفت :)) بردنش ... بردنش ... از دیوانه خانه آمدن بردنش (( .بیچاره مادر هم که انگاری انتظار همچین روزی را داشت با بغض توی گلو گفت:)) کوه هم زیر این ننگ آب میشه , چه برسه به اون بیچاره که دستش به هیچ جا بند نبود(( . بعدش هم زد زیر گریه و دوان دوان رفت توی اطاق.
من که هیچ چیز از حرف های اونها سر در نمی آوردم.فقط می دانستم که همه ی این مصیبت ها از اون شبی شروع شد که مادر دیرتر از همیشه آمد خانه . سر و وضعش نا مرتب بود و مات و مبهوت به دور و بر نگاه می کرد. یادم می یاد همین که چشمش به نناقا افتاد زد زیر گریه و با زجه رئیس ژاندارمری رو نفرین می کرد.
اونجا که تا می خواست چیزی دست گیرم بشه نناقا منو از اطاق بیرون کرد و خودش تنهائی پای صحبت های مادر نشست اما همون شب وقتی که آقاجان از سر کار برگشت از پشت در شنیدم که نناقا بهش میگفت که مادرم وقتی توی خانه رئیس ژاندارمری کلفتی می کرده اون بی ناموس بهش بی حرمتی کرده.
آن شب تمام اهل خانه تا صبح بیدار بودن.شب خیلی سختی بود. آقاجان و مادر و نناقا توی اطاق تا صبح با هم حرف می زدند و گه گاهی هم صدای داد و فریاد آقاجان از داخل اطاق بیرون می زد. صبح که شد, آقاجان از خانه زد بیرون و صبح روز بعد در حالی که خیلی خسته به نظر می رسید و سر و روش هم خونی مالی بود آمد خانه و ما بادیدن اوضاعش نگران تر از قبل شدیم. مثل اینکه آقاجان نتونسته بود یقه ی رئیس ژاندارمری رو بگیره و حتی به جرم توهین به مامور قانون بعد از اینکه کلی زده بودنش یک شب هم توی بازداشتگاه خوابانده بودنش.اما آقاجان دست بردار نبود و هر روز از صبح تا شب از این دادگاه به اون دادگاه میرفت. تا اینکه روز آخری هم با داد و فریاد آمد خانه و بعدش هم راهی دیوانه خانه شد. اما نناقا به من می گفت که آقاجانم رفته روستا؛ چه میدونم رفته مسافرت.اما چه فرقی می کنه چه رفته باشه سرکار به روستا و چه عقل معاشش رو از دست داده باشه دیگه پیشم نبود که وقتی از سر کاربیاد برم و پشتش رو لگد کنم و با خنده اش شاد بشم و خروس قندی ای را که بهم میده ببرم و پیش دخترای همسایه بخورم.
اون روز آخری دم غروب که مادر از کارگری توی خانه ی اعیان ها آمد بعد از اینکه فهمید چه اتفاقی برای آقاجان افتاده با گریه و زاری رفت توی اطاق و یک گوشه ای دراز کشید. من هم به دنبالش رفتم و کنارش دراز کشیدم و دستای گرمش رو توی دستام گرفتم و توی بغلش خوابیدم.
هنوزم یادمه؛ وقتی که بیدار شدم دستای مادر اون گرمای همیشه اش را نداشت و چشمهاش هم بدون اینکه حتی یک پلک بزنه به در حیاط خیره شده بود. به گمانم او هم منتظر آمدن آقاجان از سفر بود!
فرزاد رمضانی
در باز شد و نور،دیوانهوار به داخل تابید و فضای کانتینر را کمی روشن کرد.نگهبان در حالیکه جوان را به داخل هل میداد،بلند بلند،طوریکه همه بفهمند گفت:"برو تو تا فردا به حساب همتون برسیم!"
جوان که ضربهی باتوم ساق دستش را خرد کرده بود،کورمال کورمال خودش را به دیوار کانتینر چسباند و همانجا روی زمین نشست.دلش آشوب میکرد.بوی عفن و کثافت فضای کانتینر را پر کردهبود.میدانست که اگر یک نفس عمیق بکشد،همانجا بالا میآورد.دیگر درد،حتی گریه حتی مرگ برایش مفهومی نداشت.صدایی از گوشهای بلند شد و گفت:"شدیم سیزده تا!"
صدای دیگری که معلوم بود جا افتاده تر است گفت:"آقا،بیزحمت چشمات که به تاریکی عادت کرد از جلوی در بلند شو اونطرفتر بشین.دست راستت جا هست.دم در رو تمیز نگه داشتیم که وقتی آب میریزن.."
و حرفش را نیمه تمام رها کرد.چند لحظهای مکث کرد و ادامه داد:"باتوم هم خوردی؟"
جوان جواب داد:"آره،فکر کنم ساق دستم شکسته.چندتا هم به پشتم خورده!"
صدای دیگری گفت:"قبول باشه،پس توام وضع بهتری نداری!"
بار دیگر صدای جا افتاده صحبت را از سر گرفت. "بجز تو ما اینجا دوازده نفریم.پنج تا دانشجو،دوتا دانش آموز،سه تا شغل آزاد،منم که معلمم.یه گلپسر دیگه هم داریم که با ما قهره! از وقتی اومده هیچی نگفته!حالا شاید به تو بگه.همون گوشهی کانتینر دست راستت نشسته. باتومم همه خوردیم.فکر کنم همون گلپسر وضعش از ماها بهتر باشه!فقط یکم صورتش خونی بود."
صدای کلفتی که احتمالا یکی از همان سه نفر شغل آزاد بود گفت:"شاید از خودشون باشه.از این بیناموسا هرچی بگی بر میاد.وگرنه چرا مثل بقیه زخموزیلی نیست؟!"
جوان که حالا چشمهایش به تاریکی عادت کردهبود،میتوانست شبح سیاهی از افراد توی کانتینر که در گوشه و کنار،روی زمین ولو شدهبودند ببیند.در امتداد دیوار کانتینر به سمت راست خودش حرکت کرد تا خود را از جلوی در کنار بکشد.به گوشهی کانتینر، جایی که جوانِ ساکت نشسته بود رسید و خطاب به جمع گفت:"ولی من نه دانشجویم و نه شاغل.بیکارم.دو سال پیش درسمو تموم کردم." بعد رو به جوان ساکت کردو به آرامی زیر گوشش گفت:"تو چی رفیق؟ چکارهای؟" دستش را دراز کردو دست سرد جوان ساکت را گرفت.ناگهان در کانتینر باز شدو نور ،بار دیگر به داخل تابید.چهرهی جوان ساکت روشن شد. دستان سرد و باریکهی خونی که از کنار شقیقه،تا روی گونهها و گردنش کشیده شده بود،همه گواهی میدادند که ضربهی باتوم کاری بوده.
حامد یوسفی
"آقا میشه کمک کنی برم اون سمت خیابون؟ چشام سو نداره." جوان لبخندی زد و به سمت پیرمرد حرکت کرد.دست پیرمرد را گرفت و گفت:" به روی چشم حاجی.نوکرتم هستیم." پیرمرد تبسمی کرد و با لحنی محبتآمیز گفت:" خیر ببینی جوون؛یک در دنیا،صد در آخرت" و آرام آرام همراه جوان حرکت کرد.کنترلی روی گامهایش نداشت و چند بار نزدیک بود سکندری بخورد.جوان دستهایش را دور پیرمرد حلقه کرد و بازوی او را گرفت.خیابان مثل همیشه شلوغ بود.گهگاه بعضیها که دلرحمتر بودند کمی پارا از روی گاز برمیداشتند و به عابرین فرصت عبور میدادند.پیرمرد عصا میزدو پیش میرفت.اصلاً توجهی به ماشینها و جهت حرکتشان نداشت.حضور جوان در کنارش این اطمینان را به او میداد که دو چشم تیزبین هوای همهچیز را دارند.هنوز به انتهای عرض خیابان نرسیده بودند که پیرمرد عصای خود را قدری بالا آورد و تاکسی درحال عبور را متوقف کرد.
جوان در تاکسی را باز کرد و مطمین شد که دیگر وظیفهی اخلاقیاش را به درستی انجام داده.پیرمرد بار دیگر رو به جوان کرد و گفت:"خیر ببینی جوون.به خاطر همه چیز ممنون" و در تاکسی را بست.
تاکسی حرکت کردو به سیل ماشینهای خیابان پیوست.
چشمهایش را قدری تنگ کرد تا نوشتهی روی کارت را بخواند." صالح عبادی.مایهدار هم بوده!" پول را توی جیبش گذاشت و کیف را از پنجرهی تاکسی بیرون انداخت.
حامد یوسفی
زن گوشه چادرش را به دندان گرفت و سینی چای را روی زمین گذاشت.خودش را جمع وجور کرد و کمی دورتر روی زمین نشست.مدتی هردو به گلهای چرکمردهی قالی چشم دوختند.زن آب دهانش را قورت داد و گفت:"وقتی گفتند اوس محمود رو گرفتند تا چندوقت خورد و خوراک نداشتم.به هر دری زدم تا ببینمت.با یک بچه توی بغل چکار میتوانستم بکنم؟!مردم برام حرف درآورده بودن.خودت که بهتر میدانی،در دهن مردم رو نمیشه بست.مجبور شدم.قرمساق ولکن نبود.میگفت تو دیگر خلاصی نداری،برات ابد بریدن."
اشک توی چشمهایش جمع شدهبود.بغض گلویش را میفشرد.
مرد درحالیکه به گچ نیممردهی دیوار دست میکشید سرش را کج کردو گفت:"این خونه همهی دیوارهاش کاذبند"
و باز هردو خاموش شدند.زن استکان چایی را توی نعلبکی جلوی مرد گذاشت و بعد انگار که چیزی یادش آمده باشد با عجله اشک گوشه چشمش را پاک کرد و گفت:"بهرام الان کلاس هفته،همیشه شاگرد اول بوده،معلماش میگن اگه همینجور..."
وناگهان حرفش را خورد.مرد با ابروی درهمکشیده و چشمهای تنگ کرده زل زدهبود توی صورتش.شستش باخبر شد.سرش را پایین انداخت و گفت:"بعد عقدمون بند کرد اسم بچهرو عوض کنیم."
مرد،کمر باریک استکان را گرفت و بیآنکه به قندان توی سینی حتی نگاه کند آنرا تا نصفه سرکشید.سرش را به دیوار پشت سر تکیه داده و به گوشه سقف روبروش خیره شد.لیوان را پایین آورد و گفت:"زمینش خوبه،ولی خوب درش نیاوردن.خدا میدونه چی میشد جاش ساخت."
زن چادرش را جمعوجور کرد و به بهانه آوردن میوه خودش را چپاند توی آشپزخانه.چشمهایش سیاهتاریکی میرفت.کاش اصلا در را باز نکرده بود.حاضر بود بمیردو دیگر ادامه ندهد.تا همین الان هم نصفعمر شده بود.دیس میوه را برداشت،نفس عمیقی کشید و به اتاق برگشت.
اما دیگر مردی آنجا نبود.آنجا روی قالی فقط یک عکس از وسط پارهشده بود.عکس زنی با بچهی توی بغل که دست مردی را توی دستش گرفتهبود
حامد یوسفی
"چند تا فامیل سانتیمانتا بگین که رفتیم" و بعد در حالیکه سر خودکار را با دندان نگه داشته بود مشغول نوشتن فامیلها شد.فامیل ها را که نوشت از ماشین پایین آمد.مردی که صندلی جلو نشسته بود قدری لبه پنجره را پایین دادو بعد سرش را رو به مسافرین عقب چرخاند و گفت:"با اجازهی آقایون" و سیگاری آتش زد.
هوای سرد،برف چند روز پیش را روی زمین نگهداشته بود.هیچیک از مسافرین علاقهای به باز کردن سر صحبت نداشتند.کم کم برف بارش را از سر گرفت.راننده در حالیکه به سختی مسیر را میدید،سرش را به شیشهی جلو نزدیک کرد و گفت:"مگه همین برف قبلی؛سه روز پیش رو میگم،مفت مفت جون مسعود صباغی رو نگرفت؟! بیچاره مسافر میبرده مشهد،میره تو سبقت یهو 18چرخ از جلوش در میاد.ترمز میکنه ،ماشینم صاف سر میخوره زیر 18چرخ.خودش که رفت هیچ؛دو تا خانوادهی دیگهرم سیاه پوشوند!"
مرد صندلی جلو به صحبت درآمد و گفت:"اصلا برف اول همینجوریه.جادهها چربن و سُر.ناشی باشی کلاهت پس معرکست.خدا بیامرز داداش ما برف پارسال تو همین جاده ماشینش رفت ته دره !"
راننده در حالیکه با دستمال عرق روی شیشه بغل را پاک میکرد گفت:"خدا رحمتش کنه."
برف شدت گرفته بود.سرمای هوا دانههای برف را به شیشهی جلو چسبانده و دید را به کلی محدود کردهبود.جز چراغخطر های ماشینی که چند متر جلوتر حرکت میکرد،چیز دیگری دیده نمیشد.
راننده در حالیکه ماشین را به حاشیهی جاده میکشاند گفت:"اینطوری نمیشه رفت.آقا بیزحمت بطری آب زیر صندلی رو بدید تا یه دستی به شیشه جلو بکشیم."
در را باز کرد و پیاده شد.سایهی کامیونی از کنار پنجره او را بدرقه کرد.برف دوم هم قربانی گرفت.
حامد یوسفی
هر دو تا شون کنار هم خوابیده بودند اولی گفت :" اگر به جای این چرت و پرتا که چاپ کردیم یه بقالی باز می کردیم خوب بود لااقل بعد از این همه عمر سه ماه تو این سرما یخ نمی زدیم "
دومی گفت:" ای سقه سیا آخرش به درد یه جایی خوردیا فکرکنم برق رفت"
اون یکی در جواب گفت:" اینجوری بهتره یا یک کس و کاری وآسه مون پیدا میشه یا هم یه جوری گم و گورمون می کنن! "
عبدالعزیز رنجبر
دوست داشت تمام منعیات را تجربه کند.تا همین حالا هم کلی تجربه کسب کرده بود! حالا که قرار بود بمیرد میخواست رس بدنش را بکشد.لبش را به دهانه لوله قلیان چسباند و شروع کرد به پکزدن.فقط دود بود که میبلعید.دوست داشت ریههایش سوراخ شوند.حس میکرد دود از زیر پلکهایش بیرون میزند.تکیهاش را به دیوار قهوهخانه دادو همزمان دود غلیظ محبوس در سینهاش را از حفرههای بینی بیرون راند.کاش میشد عقدههایش را هم به همین راحتی بین همه تقسیم کند.دستش را در جیب نیمتنهاش فرو برد و یکبار دیگر لبه تیز دشنه را لمس کرد.همه ترسش از این بود که قبل از ریختن خون آن پدرنامرد کسی دشنه را ببیندو نقشهاش بهم بریزد.برای بعدش هیچ فکری نکرده بود.
اصلا اهمیتی نداشت چه بلایی سرش میآورند.فقط باید وجود او را از زمین کم میکرد.
"یک نزولخور کمتر؛مگر چه میشود؟!"
چشمش به جوان موبوری افتاد که روی نیمکت روبرو نشسته بود و استکان چایش را سر میکشید.یاد خودش افتاد.خود چهارسال قبلش.آن زمان که با زنش از جلوی همین قهوهخانه رد میشدند و وقتی بوی تنباکوی میوه ای به مشامشان میخورد کلی درباره مضرات این افزودنیهای خوشبو کننده باهم حرف میزدند.آن زمان که برای اولین بار، چای قهوهخانه را با بستنی کافیشاپ عوض کرد.آن زمان که کمرش زیر بهره نزولش شکست.
پک دیگری به قلیان زد.جوانک بدجوری رفتهبود توی نخش.باید قبل از اینکه شر شود از قهوهخانه خارج میشد.بار دیگر دستش را توی جیب فرو برد.تیزی دشنه سرحالش میآورد.از جا بلند شد و قهوهخانه را ترک کرد.میدانست این موقع معمولا در حجره تنهاست.امروز دیگر قسطهای عقبافتاده را یکجا پرداخت میکرد.
با اینکه راهش دور میشد اما ترجیح میداد از کوچههای تاریک و خلوت عبور کند.همهچیزش را از دست داده بود،حتی ترسش را.دیگر چیزی نداشت که به خاطر ازدست دادنش بترسد.حالا دیگر تبدیل به موجودی شدهبود که دیگران باید از او میترسیدند.اصلا کوچههای تاریک و خلوت به خاطر وجود او و امثال او بود که ترسناک بهنظر میرسید.در همین افکار میلولید که احساس کرد پهلویش داغ شده.بدنش سست شد و نفسش به شماره افتاد.چیزی نمیدید اما دستش خیس شده بود.ضربه دوم که به پهلوی راستش خورد ازپا در آوردش.روی زمین افتاد و سرش را برگرداند.
زیر نور مهتاب جوانی موبور را دید که میگفت:"یک معتاد کمتر مگر چه میشود؟!"
حامد یوسفی
نشست . همانجا روی زمین سرد . با دست برگهای خشکیده و زرد جا خوش کرده روی سنگ را کنار زد و شاخه گلی را که از بلوار سر راه چیده بود ، جای برگها گذاشت . بی اختیار نوشته روی سنگ را بلند خواند :
دانم ای زیبا روزی ، بر مزارم بنشینی/ سر کنی آه و زاری ، گوشه ی غم بگزینی/ من به امید وصالت ، عمر خود دادم بر باد/ تا تو اکنون اینچنین بر ، خاک ماتم بنشینی
و او حالا نشسته بود . بی آه و زاری . مدتها بود فکر می کرد همه چیز برایش علی السویه شده است . اما نشده بود . وگرنه هر از چند گاهی حضورش در آنجا را چه چیزی توجیه می کرد ؟
دو ساعتی درددل آماده اش کرد برای ادامه زندگی ملال آور پر از اندوهش .
برگهای زرد زیر فشار چکمه های چهار صد هزار تومانیش خرد می شدند و از دور صدای آواز غمناکی به گوش می رسید :
به من بگو تا به کی ، با رقیبم می مانی ؟
مرجان مجیدی
مرد با لبخند موزیانه کنار خیابان ایستاده بود. دستی به کیف پر پولش زد و لبخندش پررنگ تر شد.
اولین ماشینی که از کنارش ردشد را در بست کرد. راننده اول ردشد ولی کم کم موضوع برایش جالب شد و برگشت. آخر حق هم داشت به شما هم میگفتند: مستقیم, آخر دنیا. اول توجهی نمیکردید ولی برایتان کم کم جالب میشد.
بدین ترتیب مرد شیک پوش و پولدار با عطر غلیظ تایتانیک سوار پیکان زوار در رفته مدل شصت شد.
- خوب کجا میرید, آها که آخر دنیا میرید
- با اجازتون بله, البته اگه اشکالی نداشته باشه
- نه بابا چه اشکالی حاجی, جون تو همین چند دقیقه پیش یه مسافر داشتم برا اول دنیا, جون شما خیلی شبیه خودتون بود..
مرد جوابی نداد, البته نیازی هم به جواب دادن نداشت. فقط در دل به خود افتخار میکرد که چگونه این راننده را سر کار گذاشته.
ماشین میتاخت انگار نه انگار که تاریخ مصرفش خیلی پیش گذشته.
طولی نکشید که ماشین وارد یه انحرافی خارج شهر شد. چند کیلومتر که گذشت راننده به طور جنون آمیزی پایش را روی ترمز فشار داد و به سمت مرد رنگ پریده برگشت:
خوب پدر سوخته که میخواستی بری آخر دنیا, ها -
چند دقیقه بعد مرد بدون کیف پول و کت و شلوار روی شن های داغ جاده انحرافی به ماشین و راننده اش بد و بیراه میگفت.
سامان بهاروندی
"حسن؛بکش بالا این طناب سگ مصّبو!"
پسرک طناب را چند دوری به کمر و بازو پیچید و با تمام قوا شروع به کشیدن کرد.پیرمرد بالا آمد و کنار تل خاک انباشته کنار چاه نشست.نفسنفس میزد و عرق از چار طرفش جاری بود.کوزه آب را برداشتو به سمت دهان شیب داد.هنوز لبهایش تر نشدهبود که آب تهکشید.کوزه را پایینآورد و زیرچشمی به پسرک نگاه کرد.
"لا اله الا الله!"
بعد پاهایش را دراز کرد و تکیهاش را به تل خاک نرمی که یک هفته بود میکند و بالا میآورد داد.
"پنجاه ساله که نقب میزنمو قنات میکنم.هرسال بدترو خشکتر! کو اوهمه آبی که تا کلنگ میزدی قلقل میکرد؟!"
بعد چندباری با کف دست به زمین کوبید و گفت:"زمین که همی زمین بود،مردمم همو مردم.روا داری بعد پنجاه سال با دهن خشک سر به زمین بذارم؟!"
چشمش را چرخاند و به دوردست خیرهشد.تا چشم کار میکرد خار بود و خاک.موج گرما تصویر را درهم میپیچاندو تار میکرد.پوزخندی زد، سرش را رو به آسمان کرد و زیرلب گفت:"حالا که هرکار میخوای میکنی ولی باز ماهرمضونتم نزدیکه!"
ته کلنگ را به زمین زدو هیکلش را بالا کشید.طناب را به دست گرفت ولب چاه رو به پسرک ایستاد.
پسر طبق معمول جاپایش را محکم کرد و آرام آرام طناب را شل کرد.کمکم تمام تن پیرمرد وارد چاه شدهبود و فقط طناب بود که پایین میرفت.
و بازهم همان کار تکراری.هشت یا نه ضربه کلنگ،خشخش پرکردن سطل و فریاذ "حسن سطل را بالا بکش!"
یک هفته بود که کارشان همین بود.حتم داشت که زیر این زمین آبی درکار نیست.اصلاًَ مگر بارانی آمدهبود که آبی باشد؟! دلیل اینهمه تقلای پیرمرد را نمیفهمید.غرق در تفکرات خود شدهبود و فارغ از هرچه در اطرافش میگذشت.بهخود که آمد متوجه شد مدتیاست که پیرمرد او را صدا نزده.جستی زد و خود را به چاه رساند.سرش را در چاه فرو کرد و پیرمرد را فریاد زد.کلوخی برداشت و در چاه رها کرد.
"قلپ".پیرمرد به آب رسیدهبود.
حامد یوسفی
صبح بود، تازه آفتاب زده بود. گلهای رنگارنگ فرش با نور آفتاب شکل دیگری داشتند. پروانهای مرتب خود را به شیشه میکوبید. میخواست طراوت دنیای خویش را بر روی گلهای فرش لمس کند ولی افسوس، او نمیدانست گلهای روی فرش در حسرت معراجاند. نمیدانست بدون نور، آب برای آنها مایه تعفن است. نه او هیچ چیز نمیدانست. نمیدانست گلهای این ور شیشه چه ذلتی دارند، چه حسرتی به دل دارند. او نمیدانست اگر شیشه دست خورشید را نبریده بود آنها میبریدند. او نمیدانست اگر شیشه نبود گلهای فرش خورشید را میدزدیدند.
پروانه همچنان خود را به شیشه میکوبید. آخر مگر گلهای فرش چه گناهی کرده بودند، حال که دیگر شب نبود حالا که دیگر هوا آفتابی بود پس چرا دست بلند افتاب به دست آنها نمیرسید. چرا صدای خواهش طبیعت به گوش آنها نمیرسید.
نه پروانه از هیچ چیز خبر نداشت. او نمیدانست زمین از پرواز متنفر است، زمین فرش را پوشش خود کرده است. نمیدانست انسان باشعور بیاحساس است. نمیدانست آدمها گل را پاس نمیدارند. نمیدانست انسان دو پا گل را نمیخواهد، عطر و بوی گل را میخواهد. او نمیدانست گلهای طبیعی دنیای او از تب و تاب افتادهاند. دیگر نور خورشید را نمیخواهند، باد و باران را نمیخواهند.
او نمیدانست گلهای نادان آن ور شیشه دست آفتاب را نمیخواهند، دست انسان را میخواهند. نمیدانست گلهای نادان آن ور شیشه در حسرت زندگی گلهای محروم این ور شیشهاند. آری گلهای دنیای او نمیدانستند دست خداوند است که آنها را نگه داشته، نمیدانستند پله نور چقدر بلند است. نمیدانستند زندگی یک عادت نیست، نمیدانستند صدای خدا چه لذتی دارد.
افسوس، افسوس آنهایی که از پله نور بالا رفتند آنها که به خواهش طبیعت پاسخ دادند، آنهایی که لذت صدای خدا را دریافتند گرفتار دست حسود انسان شدند.
پروانه همچنان خود را به شیشه می کوبید و گلهای فرش در التهاب بودند. افسوس او نمیدانست که این شیشهها رحم و مروت ندارند. نمیدانست این شیشه ها تحمل این همه فشار و سختی را ندارند. آری او نمیدانست این شیشهها اجازه ورود را به هیچ کس نمیدهند. نمیدانست آنها حتی نور را هم عاجز خود کردهاند. اما پروانه دست بردار نبود انگار از چیزی خبر داشت. او میدانست که این شیشه ها چندان هم بیرحم نیستند. او خوب میدانست که این شیشهها تنها حائلی بین ظاهر و باطناند و تنها گناه آنها این است که نمیدانند پروانه از همه چیز خبر دارد. نمیدانند که گلهای روی فرش بو میدهند. بوی باران، بوی نور.
پروانه همچنان خود را به شیشه میکوبید و گلهای فرش در التهاب بودند...
نویسنده:علی کلانتری
دخترک کیفش را روی نیمکت گذاشت و نشست.پشتش را که تکیه داد متوجه نگاه مرد جوانی شد که روی نیمکت روبرو نشسته بود.چند لحظه به چشمهای او خیره شد تا شاید کم بیاورد و چشم از او بردارد.اما جوان همچنان به او زل زده بود.
"چه عیبی دارد؟! بگذار نگاه کند تا خستهشود!"
پایش را روی پای دیگر انداخت و وانمود کرد که اصلا به جوان توجه نمیکند.گوشی همراهش را از کیف درآورد و خود را با دکمههای آن مشغول کرد.
گهگاه زیرچشمی جوان را که همچنان محو تماشای او بود میپایید.
حالا دیگر از نگاه او لذت میبرد،اما زیر لب میگفت:"پسرهی خیره!"
آرنجش را روی دسته نیمکت گذاشت و دستش را تکیهگاه سر کرد.آستینش سر خورد و پایین آمد،امّا اهمیتی نداد.و جوان هنوز مات او بود.
چند لحظه گذشت.پسر بالاخره عکسالعملی نشان داد و از جای خود بلند شد.
دخترک گوشی را بست و پاهایش را روی زمین جفت کرد.موهایش را با دست زیر روسری راند و نگاهش را به زمین دوخت.
جوان بلند شد و دستش را در جیب کتش فرو برد.عصای سفیدش را بازکرد و عصازنان دور شد.
حامد یوسفی
خودش را عقب تر کشید و دهان کوچکش را از سینه اش جدا کرد. بازویش را زیر سرش نگه داشت. پلک هایش را باز و بسته کرد. آرام تکانش داد. انگشتش را روی پوست نرم صورتش کشید. سرش را پایین آورد و موهای کم پشتش را بوسید. انگشتش را لای دست کوچکش گذاشت. خواب بود دست را محکم گرفت. زن بلند شد. به طرف تخت رفت، بچه را در تخت گذاشت و پتو را روی پاهایش بالا کشید. ایستاد. صدای همهمه ای از خیابان می آمد. به ساعت نگاه کرد. به سمت پنجره رفت. پرده را کنار زد و ایستاد. خیابان پر بود از خنده ها و فریادهای پسربچه های 8-9 ساله ای که دنبال هم می دویدند. اشک هایش سرازیر شد. پرده را انداخت. برگشت، به پنجره تکیه داد. نگاهش دور اتاق چرخید. دیوار پر بود از عکس ها و پوسترها، تصویر کودکی در حال شیر خوردن از سینه مادرش، تصویر کودکی با لبخند بر لب در روروکش، تصویر پسر یچه ای نشسته بر توپ فوتبالی بزرگتر از خودش، نگاهش را از عکس ها بر داشت و روی سه چرخه کوچک گوشه اتاق که مدت ها قبل از به دنیا آمدن بچه، شوهرش آن را خریده بود ماند...آرام آرام زانوهایش را خم کرد و همانجا روی زمین نشست.
" امروز عمه جون اینجا بود، می گفت بچه نمک زندگیه، هر مردی بچه می خواد...رضا هم اگه می گه نمی خوام، می خواد تو ناراحت نشی."
"آره...بچه خوبه. اما وقتی نمی شه، نمی شه دیگه."
" می گفت یه دکتر خوب سراغ داره..."
"ما که این همه دکتر رفتیم."
"حالا این یکی رو هم بریم، ضرر که نداره."
"آخه این حرفا که تمومی نداره...با اینحال اینم می ریم خیالت راحت شه."
"خب منم آدمم...مامان هر روز زنگ می زنه می گه تو کوتاهی می کنی، برو دوا درمون کن...بچه که بیاد می فهمی چقدر زندگیت عوض می شه."
" خدا رو شکر مامانت این همه هم نوه نتیجه داره."
" واسه خاطر خودمون می گه...می گه پس فردا کلی حرف پشت سرتون هست."
"اگه بخواهیم به حرف مردم باشیم که..."
"همین الانش هم هر کی بهم می سه می گه چرا بچه ندارین؟ نکنه بچه دار نمی شین؟"
"خب بگو بچه دوست نداریم."
"مگه می شه کسی بچه نخواد؟!"
"ای بابا...مگه ما کار داریم مردم تند و تند بچه پس میندازن؟"
"این ها رو ولش کن... خود تو دلت بچه نمی خواد؟ تا کی می خوایم من و تو تنها باشیم. پس فردا که پیر شدیم باید یکی باشه دستمونو بگیره"
"باشه گفتم که این دکتر رو هم می ریم."
"عمه جون راست می گه. می گه زندگی بدون بچه دوام نداره...می دونی چی می گفت، می گفت اگه بچه نیاری شوهرت می ره یه زن می گیره که واسش بچه بیاره"
"مردی که بخواد یه زن دیگه بگیره کاری به این چیزا نداره"
"حالا اون هیچی، تو خودت هم بچه دوست داری، واسه اینکه من ناراحت نشم این حرفارو میزنی."
" بچه دوست دارم...اما الانم از زندگیم راضی ام."
"بچه که بیاد زندگیمون شیرین تر هم میشه، بدون بچه خسته کننده میشه"
"حالا این آخرین تیرم میزنیم، اگه هم نشد می ریم دور دنیا می گردیم حال می کنیم...خسته نمی شیم."
با شنیدن صدای چرخیدن کلید در قفل، بلند شد. اشک هایش را پاک کرد، جلوی آینه ایستاد، دستی به سر و صورتش کشید، به سمت تخت رفت، نگاهی به بچه انداخت و بیرون رفت.
" رضا باز هم؟!
"مگه چیه؟ اینجوری مجبور نیستی هر شب واسش قصه بخونی. بزرگتر که شد خودش شبا واسه خودش قصه می خونه."
"داری خودتو گول می زنی یا جداٌ..."
مرد به سمت تلویزیون رفت. تلویزیون را روشن کرد و روی کاناپه دراز کشید. صدای گوینده برنامه در خانه پخش شد.
"فیل مادر تلاش می کند تا بچه فیل تازه به دنیا آمده که به دلیل سن کم مادر و پیش از موعد به دنیا آمدن و شرایط بد آب و هوایی در صحرای آفریقا ضعیف تر از سایر بچه فیل ها بود روی پاهایش بایستد. اما بی فایده است و مادر می داند که اگر بیشتر بماند خودش هم در این گرمای سوزان تلف خواهد شد. علیرغم غریزه مادری چاره ای جز رها کردن بچه اش ندارد و به دنبال فیل های دیگر راه می افتد."
زن به سمت کتابخانه بزرگی که گوشه اتاق را گرفته بود رفت. کتاب ها را یکی یکی بیرون می کشید و روی زمین می انداخت.
" داستان خاله سوسکه، سیندرلا، تن تن، بابا لنگ دراز، کوفت،درد...نمی بینی؟ خونه رو پر کردی از این کتاب ها! خودتم می دونی این ها به هیچ درد نمی خوره"
روی زمین کنار کتاب ها نشست و زانوهایش را بغل کرد و پیشانی اش را روی زانوهایش گذاشت. شانه هایش می لرزید. مرد از روی کاناپه بلند شد، تلویزیون را خاموش کرد و کنترل را روی مبل انداخت. نزدیک زن آمد و کنار زن روی زانوهایش نشست و دستش را روی سر زن کشید.
"معلوم هست باز چه ات شده؟ مامانت اینجا بوده؟ یا عمه جون زنگ زده؟"
زن سرش را بلند کرد.
"اونا راست می گن رضا...تو نمی خوای قبول کنی...می ترسی"
"معلومه که می ترسم...تو نمی ترسی؟"
"دکتر هم که گفت این یه اتفاق بوده معلوم نیست دوباره هم پیش بیاد که..."
"آره...ولی اگه دوباره اینجوری شد چی؟"
"نمی تونیم که از ترس اینکه دوباره بشه...قید یه بچه دیگه رو بزنیم."
"چرا نمی تونیم؟ یادته چقدر نشستی گفتی بچه می خوام...گفتی بچه نداشته باشیم مردم چی می گن؟! اینم بچه...حالا مردم چی می گن؟"
"حالا هم می تونیم یه بار دیگه بچه دار شیم، مگه هر کی یه بچه فلج داره همه بچه هاش فلج می شن؟"
زن بلند شد. دست های مرد را در دستش گرفت و زل زد به چشم های مرد.
"رضا سنمون بره بالاتر خطرناک تره ها"
" همین الانم خطرناکه..."
" یه کاری نکن 4- 5 سال دیگه این بچه یه چیزیش شد بگی کاش همون موقع یه بچه دیگه هم می آوردیم..."
"عشق مادر شدن که می گفتی همین بود...هر زنی دوست داره مادر شه؟"
" من که چیزی واسش کم نگذاشتم..."
" این همون بچه ای که به خاطراومدنش سه سال منو از این دکتر به اون دکتر کشوندی...گفتم بیا زندگیمونو بکنیم بچه نمی خوایم گفتی نه مردم پشت سرمون چی می گن...یادته؟"
" خب حالا هم می گم، هنوز هم می گم یه بچه بیاریم که پیر شدیم کمک حالمون باشه."
مرد دستش را از دستان زن بیرون کشید. خودش را عقب کشید و به دیوار تکه داد. سرش را به دیوار چسباند و سرش را بین دست هایش گرفت و گفت:
" بگو بچه نمی خوام...عصای پیری می خوام..."
زن به سمت مرد آمد. رو به روی مرد ایستاد. نگاهی به چشم های او کرد. دستش را روی شانه اش گذاشت.
" رضا تو هم می خوای... وقتی پیر شدی تازه می فهمی...تازه من و تو مگه چقدر عمر می کنیم...این بچه با این وضعش اگه یه خواهر یا برادر داشته باشه خیالت راحت تر نیست؟"
مرد دست زن را از روی شانه اش برداشت و پایین انداخت و به سمت اتاق راه افتاد.
"دارم حرف می زنم رضا..."
" صدای گریه بچه رو هم نمی شنوی..."
نویسنده:مونا میلانیان
مرد درحالی که خم میشد و اسکناس را روی زمین،جلوی پسرک میانداخت با خندهای تصنعی رو به نامزدش کرد و با خود اندیشید: "پسرک عوضی با نگاه معصومانهاش دل مریم را به رحم آورد!"
پسرک درحالی که لبخند میزد و سر خود را به نشانه تشکر پایین میآورد با خود اندیشید: "مردک عوضی با نگاه سخاوتمندانهاش دل دخترک را بهدست آورد!"
حامد یوسفی
با آرامش وارد بخش اورژانس بیمارستان شد . به نزد پرستار بخش رفت . پرستار درحال جابجا کردن پرونده های بیماران بود .
روبه پرستار گفت : « ببخشید ، من تیرخوردم ، امکان داره تیر رو از بدنم در بیارید ،خیلی اذیتم می کنه . »
پرستار سرش را بلند کرد و نگاهی به مرد انداخت و گفت : « می بینید که الان
کار دارم ، لطفا توی سالن انتظار بشینید تا کارم تموم بشه ! »
پرستار بعد از تمام شدن کارش به سمت سالن انتظار رفت . با تعجب دید ،
شخص مراجعه کننده ای که می گفت تیر خورده ، مُرده است .
پرستار با دیدن این صحنه با ناراحتی گفت : « من که بهش گفتم کار دارم ، باید منتظرم بمونه ، تقصیر خودشه که منتظرم نموند ، اصلا از آدمای عجول خوشم نمی آد ،همون بهتر که منتظرم نموند . »
نویسنده:سیامک احمدی
صدای نفس نفس اسب تا چند متر آنطرفتر هم به گوش می رسید.بخاری که از سوراخهای بینی اش به بیرون رانده می شد دور سرش را پر می کرد. پاهایش می لرزید اما همچنان گام برمی داشت.هرازچندگاه ماهیچه ران پای عقبش می پرید و اسب را مجبور می کرد چند لحظه بایستد و نفس تازه کند.
پیرمرد شلاق دستش را به پشت اسب کشید و گفت:"خودم می دانم.خوب می دانم اسبی به سن و سال تو الان باید توی بیشه برای خودش بچرد و چار صباح باقی را خوش باشد،نه اینکه چشم امید یک ده به او باشد."
بار دیگر شلاق را به پشتش کشید و گفت:"دستم بشکند اگر تا به حال با این شلاق تو را زده باشم!"
"به خدای بالاسر شاهد همین گاری را که به ده برسانیم مجبورشان می کنم یک اسب جوان بخرند.چند سال است که هی برایشان گندم میبری آرد می آوری؟!خودشان دیگر باید خجالت بکشند!"
اما اسب دیگر بریده بود.نمی توانست سینه کش را بالا برود.پاهایش را به زمین که حالا سرما مثل سنگ سفتش کرده بود فشار می داد و تقلا می کرد. اما تنها کاری که از دستش بر می آمد ممانعت از عقب رفتن گاری بود. پیرمرد دکمه های کت پشمی اش را بست و از گاری پیاده شد.پایش که به زمین رسید گفت:"خودم که نمرده ام!تو کار خودت را بکن من هم از پشت سر هل می دهم.یا اباالفضل."
این را گفت و شروع کرد به هل دادن.کم کم چرخ های گاری گردش را از سر گرفت و سینه کش را بالا رفت.پیرمرد هراز چندگاه از شکاف بین الوارهای گاری مسیر مانده را نگاه می کرد.
"همین سینه کش تمام شود باقی راه سرازیری است.دوام بیاور،چیزی نمانده.من سر قولم هستم.دوام بیاور..."
صدای نفس ها و بخاری که از سوراخ های بینی اسب بیرون می زد و بالا می رفت تنها چیزی بود که پیرمرد از اسب می شنید و می دید.سرما دست های پیرمرد را کاملا ّ کرخ کرده بود.اصلاّ نمی دانست دست هایش با گاری تماس دارد یا نه!فقط زیر لب چیزی زمزمه می کرد و گام بر می داشت. کم کم شیب زمین پایین آمد و کار را ساده تر کرد.حالا دیگر سینه کش تمام شده بود.گاری لحظه ای متوقف شد و صدای بر زمین افتادن چیزی در فضای کوه پیچید.لحظه ای بعد گاری دوباره به راه افتاد.
پسرکی فریاد زد:"رسیدند،رسیدند.گاری را می بینم"
گل از گل اهالی شکفت.چند تا از مردها که چابکتر بودند به سمت گاری دویدند تا سریع بار را خالی کنند.
چند ساعت بعد،کدخدا در حالی که ریش خزاب کرده اش را در دست گرفته بود و"قل هو الله" می خواند گفت:
"حیوان هنوز کار می کند،اما باید به فکر یک مهتر تازه باشیم."
حامد یوسفی


نظرات () لينک مطلب