روزنه ،مکانی برای ثبت داستان نوشته های شما!

وبلاگ حاضر با هدف تشویق و شناساندن داستان نویسان گم نام پایه ریزی شده است

صبح بود، تازه آفتاب زده بود. گل‌‌های رنگارنگ فرش با نور آفتاب شکل دیگری داشتند. پروانه‌ای مرتب خود را به شیشه می‌کوبید. می‌خواست طراوت دنیای خویش را بر روی گل‌های فرش لمس کند ولی افسوس، او نمی‌دانست گل‌های روی فرش در حسرت معراج‌اند. نمی‌دانست بدون نور، آب برای آنها مایه تعفن است. نه او هیچ چیز نمی‌دانست. نمی‌دانست گل‌های این ور شیشه چه ذلتی دارند، چه حسرتی به دل دارند. او نمی‌دانست اگر شیشه دست خورشید را نبریده بود آنها می‌بریدند. او نمی‌دانست اگر شیشه نبود گل‌های فرش خورشید را می‌‌‌‌دزدیدند.

پروانه همچنان خود را به شیشه می‌کوبید. آخر مگر گل‌های فرش چه گناهی کرده بودند، حال که دیگر شب نبود حالا که دیگر هوا آفتابی بود پس چرا دست بلند افتاب به دست آنها نمی‌‌رسید. چرا صدای خواهش طبیعت به گوش آنها نمی‌رسید.

نه پروانه از هیچ چیز خبر نداشت. او نمی‌دانست زمین از پرواز متنفر است، زمین فرش را پوشش خود کرده‌ است. نمی‌دانست انسان با‌شعور بی‌احساس است. نمی‌دانست آدم‌ها گل را پاس نمی‌دارند. نمی‌دانست انسان دو پا گل را نمی‌خواهد، عطر و بوی گل را می‌خواهد. او نمی‌دانست گل‌های طبیعی دنیای او از تب و تاب افتاده‌اند. دیگر نور خورشید را نمی‌خواهند، باد و باران را نمی‌خواهند.

او نمی‌دانست گل‌های نادان آن ور شیشه  دست آفتاب را نمی‌خواهند، دست انسان را می‌خواهند. نمی‌دانست گل‌های نادان آن ور شیشه در حسرت زندگی گل‌های محروم این ور شیشه‌اند. آری گل‌های دنیای او نمی‌دانستند دست خداوند است که آنها را نگه داشته، نمی‌دانستند پله نور چقدر بلند است. نمی‌دانستند زندگی یک عادت نیست، نمی‌دانستند صدای خدا چه لذتی دارد.

افسوس، افسوس آنهایی که از پله نور بالا رفتند آنها که به خواهش طبیعت پاسخ دادند، آنهایی که لذت صدای خدا را دریافتند گرفتار دست حسود انسان شدند.

پروانه همچنان خود را به شیشه می کوبید و گل‌های فرش در التهاب بودند. افسوس او نمی‌دانست که این شیشه‌ها رحم و مروت ندارند. نمی‌دانست این شیشه ها تحمل این همه فشار و سختی را ندارند. آری او نمی‌دانست این شیشه‌ها اجازه ورود را به هیچ کس نمی‌دهند. نمی‌دانست آنها حتی نور را هم عاجز خود کرده‌اند. اما پروانه دست بردار نبود انگار از چیزی خبر داشت. او می‌دانست که این شیشه ها چندان هم بی‌رحم نیستند. او خوب می‌دانست که این شیشه‌ها تنها حائلی بین ظاهر و باطن‌اند و تنها گناه آنها این است که نمی‌دانند پروانه از همه چیز خبر دارد. نمی‌دانند که گل‌های روی فرش بو می‌دهند. بوی باران، بوی نور.

پروانه همچنان خود را به شیشه می‌کوبید و گل‌های فرش در التهاب بودند...

نویسنده:علی کلانتری


نويسنده : حامد یوسفی ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ تاريخ ۱۳۸٧/۸/۱۱
تگ هاي اين مطلب:داستان ?تگ هاي اين مطلب:مینی مال ?تگ هاي اين مطلب:داستان کوتاه