دخترک کیفش را روی نیمکت گذاشت و نشست.پشتش را که تکیه داد متوجه نگاه مرد جوانی شد که روی نیمکت روبرو نشسته بود.چند لحظه به چشمهای او خیره شد تا شاید کم بیاورد و چشم از او بردارد.اما جوان همچنان به او زل زده بود.
"چه عیبی دارد؟! بگذار نگاه کند تا خستهشود!"
پایش را روی پای دیگر انداخت و وانمود کرد که اصلا به جوان توجه نمیکند.گوشی همراهش را از کیف درآورد و خود را با دکمههای آن مشغول کرد.
گهگاه زیرچشمی جوان را که همچنان محو تماشای او بود میپایید.
حالا دیگر از نگاه او لذت میبرد،اما زیر لب میگفت:"پسرهی خیره!"
آرنجش را روی دسته نیمکت گذاشت و دستش را تکیهگاه سر کرد.آستینش سر خورد و پایین آمد،امّا اهمیتی نداد.و جوان هنوز مات او بود.
چند لحظه گذشت.پسر بالاخره عکسالعملی نشان داد و از جای خود بلند شد.
دخترک گوشی را بست و پاهایش را روی زمین جفت کرد.موهایش را با دست زیر روسری راند و نگاهش را به زمین دوخت.
جوان بلند شد و دستش را در جیب کتش فرو برد.عصای سفیدش را بازکرد و عصازنان دور شد.
حامد یوسفی


نظرات () لينک مطلب