روزنه ،مکانی برای ثبت داستان نوشته های شما!

وبلاگ حاضر با هدف تشویق و شناساندن داستان نویسان گم نام پایه ریزی شده است

 

    دخترک کیفش را روی نیمکت گذاشت و نشست.پشتش را که تکیه داد متوجه نگاه مرد جوانی شد که روی نیمکت روبرو نشسته بود.چند لحظه به چشمهای او خیره شد تا شاید کم بیاورد و چشم از او بردارد.اما جوان همچنان به او زل زده بود.

"چه عیبی دارد؟! بگذار نگاه کند تا خسته‌شود!"

پایش را روی پای دیگر انداخت و وانمود کرد که اصلا به جوان توجه نمی‌کند.گوشی همراهش را از کیف درآورد و خود را با دکمه‌های آن مشغول کرد.

گه‌گاه زیر‌چشمی جوان را که همچنان محو تماشای او بود می‌پایید.

حالا دیگر از نگاه او لذت می‌برد،اما زیر لب می‌گفت:"پسره‌ی خیره!"

آرنجش را روی دسته نیمکت گذاشت و دستش را تکیه‌گاه سر کرد.آستینش سر خورد و پایین آمد،امّا اهمیتی نداد.و جوان هنوز مات او بود.

چند لحظه گذشت.پسر بالاخره عکس‌العملی نشان داد و از جای خود بلند شد.

دخترک گوشی را بست و پاهایش را روی زمین جفت کرد.موهایش را با دست زیر روسری راند و نگاهش را به زمین دوخت.

جوان بلند شد و  دستش را در جیب کتش فرو برد.عصای سفیدش را بازکرد و عصازنان دور شد.

 

حامد یوسفی


نويسنده : حامد یوسفی ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ تاريخ ۱۳۸٧/٧/٢٦
تگ هاي اين مطلب:مینی مال ?تگ هاي اين مطلب:داستان کوتاه