روزنه ،مکانی برای ثبت داستان نوشته های شما!

وبلاگ حاضر با هدف تشویق و شناساندن داستان نویسان گم نام پایه ریزی شده است

مرد درحالی که خم می‌شد و اسکناس را روی زمین،جلوی پسرک می‌انداخت با خنده‌ای تصنعی رو به نامزدش کرد و با خود اندیشید: "پسرک عوضی با نگاه معصومانه‌اش دل مریم را به رحم آورد!"

پسرک در‌حالی ‌که لبخند می‌زد و سر خود را به نشانه تشکر پایین می‌آورد با خود اندیشید: "مردک عوضی با نگاه سخاوتمندانه‌اش دل دخترک را به‌دست آورد!"

حامد یوسفی


نويسنده : حامد یوسفی ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ تاريخ ۱۳۸٧/٧/٢
تگ هاي اين مطلب:مینی مال ?تگ هاي اين مطلب:داستان کوتاه