با آرامش وارد بخش اورژانس بیمارستان شد . به نزد پرستار بخش رفت . پرستار درحال جابجا کردن پرونده های بیماران بود .
روبه پرستار گفت : « ببخشید ، من تیرخوردم ، امکان داره تیر رو از بدنم در بیارید ،خیلی اذیتم می کنه . »
پرستار سرش را بلند کرد و نگاهی به مرد انداخت و گفت : « می بینید که الان
کار دارم ، لطفا توی سالن انتظار بشینید تا کارم تموم بشه ! »
پرستار بعد از تمام شدن کارش به سمت سالن انتظار رفت . با تعجب دید ،
شخص مراجعه کننده ای که می گفت تیر خورده ، مُرده است .
پرستار با دیدن این صحنه با ناراحتی گفت : « من که بهش گفتم کار دارم ، باید منتظرم بمونه ، تقصیر خودشه که منتظرم نموند ، اصلا از آدمای عجول خوشم نمی آد ،همون بهتر که منتظرم نموند . »
نویسنده:سیامک احمدی
نويسنده : حامد یوسفی ساعت ۱٠:٥٩ ب.ظ تاريخ ۱۳۸٧/٦/٢٤
تگ هاي اين مطلب:داستان کوتاه ?تگ هاي اين مطلب:مینی مال


نظرات () لينک مطلب