روزنه ،مکانی برای ثبت داستان نوشته های شما!

وبلاگ حاضر با هدف تشویق و شناساندن داستان نویسان گم نام پایه ریزی شده است

"آخرین کارون غیور مردان کشورمان صبح امروز در میان استقبال پر شور... "

کنترل را برداشت و با دستپاچگی کانال تلوزیون را عوض کرد.غرو لند کنان زیر لب گفت:"یه چیزی نشون نمیدن دل آدم وا بشه! این سریاله پس کدوم کانل بود؟!"زن در حالی‌ که سرش را به دیوار تکیه داده بود و آرام و بی‌ صدا اشک می‌ریخت گفت:"کاش همه رو آزاد نمیکردن؛کاش لا عقل یکیو نگه میداشتن!"مرد کنترل را به گوشه ای پرت کرد و اناری از توی ظرف برداشت.نفس عمیقی کشید و همانطور که انار را توی دست می چرخاند گفت:"یکیو نگه میداشتن که چشات به این در خشک شه؟! هیجده سال گذشته زهرا جان!چرا نمیخوای قبول کنی‌؟همون موقع که اسم کوچه رو به ناممون زدن باید قبول میکردی که برنمیگرده!"

انار را تند تند توی دست میچرخاند.صدای تریک تریک دانه های ترد انار که زیر انگشتان لرزان مرد آب می‌شدند و قالب تهی میکردند با نفس‌های عمیقش آمیخته بود.آب دهانش را قورت داد و گفت:"اصلا برگرده که چی‌؟"بعد این همه مدت اگه زنده هم برگرده دق مرگ میشه!"

پوست سرخ انار که حالا مثل موم نرم شده بود زیر فشار شست مرد بالا و پایین میرفت.چانه اش بی‌ اختیار می لرزید.دیگر فقط صدای نفسش بود که فضا را پر میکرد.چنان با غیظ انار را فشرد که پوست نازک انار تاب نیاورد و لکه سرخی روی پیرهن سفید مرد به جا گذشت.زن که هنوز تکیه اش به دیوار بود و چشم‌هایش به سه گوش بین دیوار و سقف زل زده بود گفت:"کاش این همه زحمت فایده داشت"

حامد یوسفی

 


نويسنده : حامد یوسفی ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۳
تگ هاي اين مطلب:داستان ?تگ هاي اين مطلب:داستان کوتاه ?تگ هاي اين مطلب:مینی مال