روزنه ،مکانی برای ثبت داستان نوشته های شما!

وبلاگ حاضر با هدف تشویق و شناساندن داستان نویسان گم نام پایه ریزی شده است

"فکر کنم تخماش لق شده،حیوون خیلی‌ وقته خوابیده!"

پنجه ی دست زرد و استخوانیش که رگ کلفتی‌ از زیر پوستش تا بالا دویده بود را دور تن سفید کفتر انداخت و او را بلند کرد.بعد با دست دیگر تخم کوچک و سفید را که هنوز هرم تن کفتر گرمش نگاه داشته بود برداشت. روی دو پا نشست.چشمش را تنگ کرد و تخم را بین دو انگشت،زیر سوراخ نورگیر سقف نگاه داشت. سقف کوتاه آغل اجازه نمیداد بلند شود. زبانش را درآورد و روی سبیل زبرش کشید. بوی تیز فضله‌هایی‌ که کف آغل را پوشانده بود اجیرش میکرد. دستش را پایین آورد و گفت:

"بله،لق کرده! کار،کارِ همین گربه زرد پدر سگه! یه ` پرپا ` به ما ضرر زد!" پسرک که تا آن‌ موقع به تقلید پدر روی دو پا نشسته بود و فقط پدر را تماشا می کرد به حرف آمد و گفت:"یعنی‌ جوجهه مرده؟!" مرد پوزخندی زد و گفت:"نمرده که،فقط دیگه به دنیا نمیاد!" بعد دستش را جلو آورد و تخم را کف دست پسرک گذشت.پسرک بار دیگر پرسید: "اصلا این تخمه از کجا فهمیده که گربه اومده؟!!" مرد که انگار منتظر بود تا دوباره صحبت را شروع کند،پی‌ صحبت پسر را گرفت و گفت:"نمیدونم چه سریه،ولی‌ این لاکردار که بترسه تخماش لق میشن! اصلا تخم یا باید تکون بخوره یا کفتر بترسه که لق بشه"

 بعد نیمخیز شد،شانه‌ای بالا انداخت و ادامه داد: "تخمارو که کسی‌ تکون نداده،پس حتما حیوون ترسیده!" سر کیسهٔ کنار دیوار را باز کرد و مشتی گندم روی زمین پاشید تا کفترها را از سمت در آغل دور کند.یک مشت گندم در میان آن‌ همه کثافتی که کف آغل را پوشانده بود اصلا به چشم نمی‌آمد.صدای جیرینگ جیرینگ حلقه‌های پای کفتر هایی که به سمت مشت گندم روی زمین حرکت می کردند و بقبقوی کفتر نری که به دنبال یافتن جفت آغل را روی سرش گذشته بود،تنها صداهای بود که فضای آغل را پر می کرد. مرد ،درِ توری آغل را باز کرد و با سر به پسرک اشاره کرد که وقت رفتن است.پسر تخم را توی دستش گرفت.جلوتر از پدر از آغل خارج شد.همانطور که از در کوچک آغل رد میشد،مرد لبخندی زد و دستی‌ به موهای طلایی و نرم پسرک کشید.خیلی‌ بیشتر از یک کفتر پرپا دوستش داشت!

                                                                                                     حامد یوسفی

 


نويسنده : حامد یوسفی ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ تاريخ ۱۳۸۸/٩/۱٦
تگ هاي اين مطلب:داستان کوتاه ?تگ هاي اين مطلب:داستان ?تگ هاي اين مطلب:مینی مال