این بار نگاهش را به پنجره دوخت تا برای یک بار هم که شده آن چشمان نافذ،که برق آن
همیشه از قاب پنجره به اتاقش می تابد و اتاقش را نورانی می کند ببیند اما هر چه منتظر ماند
چیزی ندید؛نگاهی ندید.
تعجب کرده بود! چه طور ممکن است؟! او همیشه پشت پنجره منتظربود!
باران به شدت می بارید و او امیدوار بود تا در این روز قشنگ و بارانی برق چشمان او
وجودش را نورانی کند اما ناگاه دید دستانی قاب عکسش را بر روی دیوار دقیقا روبروی
پنجره ای که پاتوق نگاهش بود کوبید وحسرت یک بار دیدن او به دلش ماند!
اما نه، آن چشمها حتی از چارچوب قاب هم همچنان نافذ و گیرا بودند.همچنان می درخشیدند.
همچنان در انتظار نگاهی مهربان! اما دیگر دیر بود؛ دیر!
مونا نبی زاده
نويسنده : حامد یوسفی ساعت ۱٠:۳۸ ق.ظ تاريخ ۱۳۸۸/٩/۱٤


نظرات () لينک مطلب