روزنه ،مکانی برای ثبت داستان نوشته های شما!

وبلاگ حاضر با هدف تشویق و شناساندن داستان نویسان گم نام پایه ریزی شده است

بالای رانش را با یک تکه سیم،محکم بست. تا میتوانست آنرا کشیدو محکم کرد.دردی حس نمیکرد اما می‌دانست که خیلی‌ خونریزی دارد.حتما الان رنگش مثل گچ سفید شده بود.پای راستش از دو،شاید هم سه جا با تکه‌های ترکش سوراخ شده بود.این پا دیگر برایش پا نمی‌شد.شاید هم از پا درش میاورد!تکیه اش را به دیواری داده بود که حالا با رد صدتا گلوله منقوش بودو زندگی‌اش را مرور می کرد.به نظر این کار از همه کمتر انرژی می‌خواست !گلنگدن تفنگ را کشید و دستش روی ماشه بود.هر آن ممکن بود سرباز‌های دشمن سر برسند.

تا الان حتا به یک نفر هم شلیک نکرده بود.داشت از خونریزی می مرد اما یک گلوله هم نزده بود.حتا کسی‌ را زخمی هم نکرده بود.بیش از هرچیز از همین می‌ترسید.همیشه از بیهوده مردن می‌ترسید.کسانی را که خودکشی‌ میکردند مسخره میکرد.نه اینکه خودکشی‌ را مسخره کند،نه. معتقد بود میشود از زندگی خود در راهی‌ استفاده کرد که هم خودکشی‌ باشد و هم خدمت.اینطور هم به هدفت میرسی‌ و هم بهانه ای برای آن دنیا داری.همین بود که به جنگ کشانده بودش.دلیلی‌ برای زنده ماندن نداشت.اما نمی خواست به همین راحتی‌ جانش را هدر دهد.حس می کرد سرش داغ شده.زیر پایش را نگاه کرد.خون مثل چالهٔ آب باران زیر پایش جمع شده بود.فکر نمی کرد اینقدر خون داشته باشد.بوی الکل توی تمام راهروی ساختمان رسوخ کرده بود.بوی بیمارستان. از همان بچگی‌ از این بو بدش می آمد.معلوم نبود قبل از اینکه بیمارستان متروکه شود چند نفر همان جا کنار همان دیوار جان داده اند.یا چند نفر در سوگ عزیزشان سرشان را به آن دیوار کوبیده اند.حتما الان ارواح همه‌شان داشتند به او‌ نگاه می کردند.سنگینی‌ نگاهشان را حس میکرد.

بوی‌ بیمارستان اذیتش میکرد.اگر راه داشت خودش را به جای دیگری می کشاند.کوله اش را به طرف خود کشیدو آنرا باز کرد.یک ماسک ضد گاز،دوتا قوطی کنسرو،قمقمه که به جای بستن به کمر آنرا توی کوله نگهداری میکردو یک قطبنما.کاش لاقل به جای ماسک ضد گاز چندتا قوطی کنسرو بیشتر برمی داشت.هرچند حتی نای خوردن هم نداشت.آخر اصلا فکرش را نمی کرد اولین عملیاتش اینقدر جدی باشد!حتی مهمات هم به اندازه کافی‌ نداشت.یک نارنجک با نهایتا چهل تا گلوله!

قرار بود شش نفری منطقه را شناسایی کنندو ۲۴ ساعته برگردند.حالا حتما آن‌ پنج تای دیگر هم مرده بودند.دوتاشان را که خودش با چشم تیرخوردنشان را دیده بود.از سه تای دیگر نمیدانست.ممکن بود هر لحظه کسی‌ وارد ساختمان شود.نیروی خودی بعید بود.منطقه تا چند کیلومتر آنطرفتر دست دشمن بود.چه کسی‌ اهمیت می داد که یک سرباز زخمی توی یک بیمارستان متروکه گیر افتاده باشد.حتی ارزش هدر دادن یک گلوله را هم ندارد.دیر یا زود خودش میمرد.

دیگر رمقی برایش نمانده بود.حس کرد دارد پرت وپلا فکر می‌کند.خونی که از پایش رفته بود روی زمین دلمه بسته و مثل یک فرش پهن شده بود. حتما چندین ساعت گذشته بود.به شکم روی زمین دراز کشیدو دستش را توی شکم جمع کرد.هر آن‌ ممکن بود از حال برود.

***


سه سرباز به فاصلهٔ چند متر از یکدیگر تک تک اتاق‌های بیمارستان را وارثی می کردند.گهگاه چند کلمه را با صدای بلند بین هم ردو بدل میکردند و بعدش هم قهقهه سر میدادند.به هر جنازه که می رسیدند جیب‌هایش را خالی‌ کرده و اگر احیانا حلقه یا ساعتی‌ داشت آنرا به غنیمت می‌گرفتند.بهترین قسمت جنگ همین قسمتش بود.سرباز ریز جثه بالای سر جنازه ای‌ رسید که دست‌هایش را زیر خودش پنهان کرده بود.حتما می دانسته برای ساعتش مشتری پیدا می شود.سنگ فرش زیر پایش تا چند ده سانتیمتر آنطرفتر مثل یک دایره از خون خشک شده پوشانده شده بود.پیدا بود خونریزی از پا درش آورده.پنجهٔ پوتینش را به پهلوی جنازه بند کرد‌و او‌ را چرخاند.برق شیی روی زمین توجهش را به خود جلب کرد.خم شد تا دقیق تر آنرا ببیند.مشت بستهٔ سرباز باز شد و معلوم کرد این برق ضامن نارنجکی است که حالا هفت ثانیه تا انفجارش مانده بود.

حامد یوسفی


نويسنده : حامد یوسفی ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ تاريخ ۱۳۸۸/٦/٢٦
تگ هاي اين مطلب:داستان ?تگ هاي اين مطلب:داستان کوتاه ?تگ هاي اين مطلب:مینی مال