روزنه ،مکانی برای ثبت داستان نوشته های شما!

وبلاگ حاضر با هدف تشویق و شناساندن داستان نویسان گم نام پایه ریزی شده است

چرا همه چیز بر عکس شده؟ چرا مردم اینقدر مضحک رفتار میکنند؟

یعنی همیشه راه رفتن و خرید کردن و اداره رفتن اینقدر سخت بوده؟

اصلا چرا این جماعت یکدفعه از چیزی پست ویترین سر ذوق می آیند ؟ مگر نه اینکه  اونها هم مثل بقیه ساخته شدند؟ پس فرقش چیست ؟  یعنی هیچکس نمی فهمدَ؟ اینقدر واضح و روشن؟

چرا هیچکس مثل من تعجب نمیکند؟

مامان  سعیده یا زیر چشمی  همدیگر رو نگاه میکنند یا سعی میکنند با غش غش  خندیدن به حرف های من از فکر بیرونم بیاورند. نکند  جدی خل وضع شده باشم؟ چرا فقط از نظر من مفهوم قاشق و لغت نامه فرق نمیکند؟ مگه همه چیز از مولکول نیست؟

فقط یکی باریکتر و اون یکی  محکم بقل هم چسبانده شده و بهش میگویند فلز!...

یعنی همه ی چیزها اینطورند؟

واقعا بودن یا نبودن یک مشت دل و روده  و استخوان شکستنی روی یک آدم اینجوری اثر میکنه؟ جای چه چیزی خالیه ؟ جای چیزی که با نبودنش یک شکاف تاریک روی ذهنم باز شده و  هر لحظه دارم بیشتر و عمیق تر درش فرو می رم.

یعنی شنیدن یک صدا و حس نکردن یک بو چنین کاری میتونه بکنه؟

چند وقت پیش سعیده مرتب زیر گوشم میگفت: تو چرا اعتماد به نفس نداری؟ چرا خودتو دوباره پیدا نمیکنی ؟چرا انگیزه ی زندگی رو توی خودت پیدا نمیکنی؟.. میگفت من! من ی وجود ندارد. حتی یک مدتی هم پای همین حرف ها نشستم. خود باوری ... قدرت درون... اتکا به نفس.. نیروی ذهن.. همه ش حرف است .کجا را میگیرند؟

من دیگر نیست . از هستی ساقط است. وقتی تمام چیز هایی که یک عمر با دست هایم جمع کردم و زیر سایه ی این من چپاندم با شل شدن یک پیچ فرو میریزه کدام من؟ تمام این سالها من پاهایش را محکم روی زمین سفت کرده بود و فکر میکرد: اوضاع آرام است! ثباتی وجود دارد!... ولی همان جا ایستاده بود که یک پیچ چیزی را از زیرش کشید .مثل اینکه با افتخار از راه پله ای بالا برود و ناگهان پله ای سر جایش نباشد.

... و آن وقت من به خودش آمد.

با تیک یک ساعت یک ثانیه عقب یک ترمز و برگی از فکر همه چیز مثل فوت کردن خاکستر نوک سیگار پخش و پلا میشود.

و آن جاست که باید پرسید که تمام احساس و اعتماد و جدیت من در زندگی کجا به حساب می آید؟

تکه تکه های زندگی رو مثل پازل چند هزار تایی چیندم و برای هر ثانیه ای که با او بدم برنامه ریختم.

و موقعی که فکر میکردم اوایل یک کتاب دو شخصیته ی دلپذیر هستم تمام شد. کتاب نصفه ماند.

پس من و اطمینانش کجا رفت؟

این من که- حالا بال زدن یک پروانه رو با انفجار یکی میدونه – فصل اول حدود شش سال پیش مطمئن بود هیجان و انر‍‍‍ژی ای که از قلبش بیرون میریزه  نمیزاره کسی تا اون روز زنده بمونه.

فصل دوم که شد من فکر میکرد هر لحظه ممکنه یک چیزی توی دلش منفجر بشود و جعبه ی شیرینی روی میز و دفتر قطور حاج آقا ریز ریز بشود و اطمینان داشت که با این نیروی عجیب زنده نمیماند تا جواب آخر را بدهد. اون روزها عجیب وسواس داشت . ثانیه ها انگار عجله داشتند و لیز میخوردند و فرار میکردند. آینه ها انگار چیز هایی رو نشان میدادم که تا به حال نشان نداده بودند.

جوری میشنید انگار که همه ی چیز های ناگفتنی داشت بر ملا میشد . بالا و پایین رفتن جیوه افتادن پر حالت یک قطره و قطعی برق انگار همه شان داشتند برای اولین بار در تاریخ اتفاق می افتادند.

این کتاب شکنجه ام میکند... هر کلمه اش به صورتم چنگ می اندازد و توی اون شکاف تاریک بیشتر فرو میبرتم.

نمی توانستم در چشمهایش نگاه کنم. احساس میکردم اگر زیادی خیره بشوم تمام دنیا از انرژی اش بهم میریزد و

... قصل های بعدی این من اینطور نوشته شد...

روزنامه که می آورد گوشه ی بالا را تا میکرد و با جمله هایی پر میکرد که تمامی نداشتند . هر ماه از حقوقم برای خریدن کتاب جیبی جملات حکیمانه و ادیبانه و صادقانه مایه می گذاشتم.

از کجا می آورد ؟ حتما از خودش چون بوی خودش رو میدادند.

دخل و خرج که جور بود گاهی گل می آورد.

وقتی بویشان کردم انگار قلبم رو بیرون کشیده باشند  و سریع پرتش کرده باشنذ به یک ناکجا. انگار که در اوایل این کتاب سیاه به من الهام شده باشد.

من فکر هم میکرد! ... اگر روزی بیاید که گل های او را نگیرد چه می شد؟آن روز ها چه رنگی اند؟ آن روز هم مردم مثل همیشه عجله دارند ؟ آن روز هم سریال ها سر وقت پخش میشوند؟ یعنی اخبار از او چیزی نمیگوید؟

و حالا یک جایی میان مرگ

 و زندگی .سفید و سیاه  این کتاب  اتفاق افتاد.

حالا دو سال و چهار ماهی میشود که روزنامه ی گوشه نویسی شده نمیگیرم. و حتی صدای او را فقط میشود در فیلم دو بعدی محضر پیک نیک فصل اول و سیزده به در فلان فصل دیگر شنید. . همه چیز ادامه داشت .

دکه روزنامه فروشی نفهمید یک مشتری اش کم شده است.

شیر یارانه ای روی دست کسی نماند و بوق سرویس بچه  همسایه باز هم بیدارم کرد.

فقط یک پارچه سیاه آویزون و همکارانی که مات و وارفته برای عرض تسلیت آمده بودند.

همان نیرویی که می خواست دنیا را بهم بریزد زورش بجایی نرسید و فقط توانست صفحات آخر کتاب را سیاه کند. و حالا میتوانم در پیش گفتار بنویسم که منی وجود ندارد. این من شش سال پیش اینقدر پر معنا که دیگر جا نداشت      !...

و این پایان زجرم میدهد. نصفه ی "ما سیاه شده است و ناخواناست.

هنوز هم هست و اسمش آدم است. مگر به استخر بدون آب استخر نمیگویند؟ ولی دیگر کسی نمیتواند درش شنا کند. به درد برگ های جامونده از طوفان می خورد چون که آبی ندارد.

 لینا افشار

وبلاگ نویسنده : http://www.warning.mihanblog.com/

 


نويسنده : حامد یوسفی ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ تاريخ ۱۳۸۸/٦/۱٠
تگ هاي اين مطلب:داستان ?تگ هاي اين مطلب:داستان کوتاه ?تگ هاي اين مطلب:مینی مال