روزنه ،مکانی برای ثبت داستان نوشته های شما!

وبلاگ حاضر با هدف تشویق و شناساندن داستان نویسان گم نام پایه ریزی شده است

       دو تا مرد روپوش سفید آمدند و آقاجان را طناب پیچش کردند وبردنش؛ عصر همان روزی که فریاد زنان از بیرون آمد خانه. با اون قامت بلند و لاغرش دیوانه وار دور حیاط می دوید و رخت های سر بند را می کند و به هوا پرت می کرد و می خندید؛ اماخنده هاش مثل وقتی که براش شیرین زبونی می کردم یااین که پشتشو لگد می کردم نبود.صورتش آفتاب سوخته شده بود و ریش ژولیدش که با آب دهانش خیس شده بود دل آدم رو یه جوری می کرد. هی داد می زد و می خواست که خودش را آتش بزنه.تا اینکه رفت توی اطاق اون سر حیاط و نناقا رفت و در را پشت سرش قفل کرد و بعدش هم پشت در نشست و همانطور که با گوشه روسری گل گلیش اشک هاشو پاک می کرد تا تونست آنهائی را که این بلا را به سر آقاجانم آورده بودند نفرین کرد .هر چی با شه بیچاره مادره و دل نازکه.همش می گفت آقاجانم جنی شده ؛ برای همین آن روز از صبح تا عصر توی تمام خانه دعای باطل السحر دود کرد و توی تمام سوراخ سمبه های خانه شقار و ضمه ریخت تا بلکم اون طایفه دست از سر آقاجانم بر دارند و برن.اما وقتی دید افاقه نکرد به دکان مش نعمت بقال رفت و تلفن کرد تا بیایند و آقاجانم را ببرن. یادم نمی ره  وقتی داشتن کشان کشان می بردنش به چشمای من زل زده بود و یه جور غریبی گریه می کرد.من هم نتونستم کاری براش بکنم ؛ آخه از دست یه دختر بچه که سال دیگه آقاجانش می خواد اسمش رو توی کلاس سوم مدرسه بنویسه چه کاری بر میاد! تازش هم نناقا در را روی من قفل کرده بود تا موقع بردن آقاجانم اونو نبینم .اما من زرنگی کردم و رفتم بالای لحاف های کنار اطاق و از پنجره ی  بالای  دیوار, توی حیاط را نگاه کردم و آ قاجانم رو دیدم.وقتی که بردنش از پشت در صدای لرزان و غمگین نناقا رو شنیدم که هی می گفت)): ای خدا ... حالا چطور به زنش بگم ...خدایا خودت کاری بکن((. با خودم گفتم که شاید نناقا می خواد بره چقولی کنه و به مادر بگه که آقاجان گریه کرده! آخه آقاجان می گفت مرد گریه نمی کنه .اما دروغ می گفت .چون خودم یک باردیگه هم توی روضه سید الشهدا دیده بودم که آقاجان گریه می کنه . دستش رو جلوی صورتش گرفته بود تا به گمان خودش من نفهمم , اما اشکاش که روی پیراهنش می ریخت لوش می داد.

     غروب بود که مادر از کلفتی توی خانه اعیان ها آمد .همین که نناقا مادر را دید رفت پیشش و دستلاف کرد به گریه کردن و همش می گفت :)) بردنش ... بردنش ... از دیوانه خانه آمدن بردنش (( .بیچاره مادر هم که انگاری انتظار همچین روزی را داشت با بغض توی گلو گفت:)) کوه هم زیر این ننگ آب میشه , چه برسه به اون بیچاره که دستش به هیچ جا بند نبود(( . بعدش هم زد زیر گریه و دوان دوان رفت توی اطاق.

     من که هیچ چیز از حرف های اونها سر در نمی آوردم.فقط می دانستم که همه ی این مصیبت ها از اون شبی شروع شد که مادر دیرتر از همیشه آمد خانه . سر و وضعش نا مرتب بود و مات و مبهوت به دور و بر نگاه می کرد. یادم می یاد همین که چشمش به نناقا افتاد زد زیر گریه و با زجه رئیس ژاندارمری رو نفرین می کرد.

اونجا که تا می خواست چیزی دست گیرم بشه نناقا منو از اطاق بیرون کرد و خودش تنهائی پای صحبت های مادر نشست اما همون شب وقتی که آقاجان از سر کار برگشت از پشت در شنیدم که نناقا بهش میگفت که مادرم وقتی توی خانه رئیس ژاندارمری کلفتی می کرده اون بی ناموس بهش بی حرمتی کرده.

     آن شب تمام اهل خانه تا صبح بیدار بودن.شب خیلی سختی بود. آقاجان و مادر و نناقا  توی اطاق تا صبح با هم حرف می زدند و گه گاهی هم صدای داد و فریاد آقاجان از داخل اطاق بیرون می زد. صبح که شد, آقاجان از خانه زد بیرون و صبح روز بعد در حالی که خیلی خسته به نظر می رسید و سر و روش هم خونی مالی بود آمد خانه و ما بادیدن اوضاعش نگران تر از قبل شدیم. مثل اینکه آقاجان نتونسته بود یقه ی رئیس ژاندارمری رو بگیره و حتی به جرم توهین به مامور قانون بعد از اینکه کلی زده بودنش یک شب هم توی بازداشتگاه خوابانده بودنش.اما آقاجان دست بردار نبود و هر روز از صبح تا شب از این دادگاه به اون دادگاه میرفت. تا اینکه روز آخری هم با داد و فریاد آمد خانه و بعدش هم راهی دیوانه خانه شد. اما نناقا به من می گفت که آقاجانم رفته روستا؛ چه میدونم رفته مسافرت.اما چه فرقی می کنه چه رفته باشه سرکار به روستا و چه عقل معاشش رو از دست داده باشه دیگه پیشم نبود که وقتی از سر کاربیاد برم و پشتش رو لگد کنم و با خنده اش شاد بشم و خروس قندی ای را که بهم میده ببرم و پیش دخترای همسایه بخورم.

     اون روز آخری دم غروب که مادر از کارگری توی خانه ی  اعیان ها آمد بعد از اینکه فهمید چه اتفاقی برای آقاجان افتاده با گریه و زاری رفت توی اطاق و یک گوشه ای دراز کشید. من هم به دنبالش رفتم و کنارش دراز کشیدم و دستای گرمش رو توی دستام گرفتم و توی بغلش خوابیدم.

     هنوزم یادمه؛ وقتی که بیدار شدم دستای مادر اون گرمای همیشه اش را نداشت و چشمهاش هم بدون اینکه حتی یک پلک بزنه به در حیاط خیره شده بود. به گمانم او هم منتظر آمدن آقاجان از سفر بود!

     

   فرزاد رمضانی

 


نويسنده : حامد یوسفی ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ تاريخ ۱۳۸۸/٥/٢٧
تگ هاي اين مطلب:داستان ?تگ هاي اين مطلب:داستان کوتاه ?تگ هاي اين مطلب:مینی مال