روزنه ،مکانی برای ثبت داستان نوشته های شما!

وبلاگ حاضر با هدف تشویق و شناساندن داستان نویسان گم نام پایه ریزی شده است

در باز شد و نور،دیوانه‌وار به داخل تابید و فضای کانتینر را کمی روشن کرد.نگهبان در حالیکه جوان را به داخل هل می‌داد،بلند بلند،طوریکه همه بفهمند گفت:"برو تو تا فردا به حساب همتون برسیم!"

جوان که ضربه‌ی باتوم ساق دستش را خرد کرده بود،کورمال کورمال خودش را به دیوار کانتینر چسباند و همانجا روی زمین نشست.دلش آشوب می‌کرد.بوی عفن و کثافت فضای کانتینر را پر کرده‌بود.می‌دانست که اگر یک نفس عمیق بکشد،همانجا بالا می‌آورد.دیگر درد،حتی گریه حتی مرگ برایش مفهومی نداشت.صدایی از گوشه‌ای بلند شد و گفت:"شدیم سیزده تا!"

صدای دیگری که معلوم بود جا افتاده تر است گفت:"آقا،بیزحمت چشمات که به تاریکی عادت کرد از جلوی در بلند شو اونطرفتر بشین.دست راستت جا هست.دم در رو تمیز نگه داشتیم که وقتی آب میریزن.."

و حرفش را نیمه تمام رها کرد.چند لحظه‌ای مکث کرد و ادامه داد:"باتوم هم خوردی؟"

 جوان جواب داد:"آره،فکر کنم ساق دستم شکسته.چندتا هم به پشتم خورده!"

صدای دیگری گفت:"قبول باشه،پس توام وضع بهتری نداری!"

بار دیگر صدای جا افتاده صحبت را از سر گرفت. "بجز تو ما اینجا دوازده نفریم.پنج تا دانشجو،دوتا دانش آموز،سه تا شغل آزاد،منم که معلمم.یه گل‌پسر دیگه هم داریم که با ما قهره! از وقتی اومده هیچی نگفته!حالا شاید به تو بگه.همون گوشه‌ی کانتینر دست راستت نشسته. باتومم همه خوردیم.فکر کنم همون گل‌پسر وضعش از ماها بهتر باشه!فقط یکم صورتش خونی بود."

صدای کلفتی که احتمالا یکی از همان سه نفر شغل آزاد بود گفت:"شاید از خودشون باشه.از این بی‌ناموسا هرچی بگی بر میاد.وگرنه چرا مثل بقیه زخم‌و‌زیلی نیست؟!"

جوان که حالا چشم‌هایش به تاریکی عادت کرده‌بود،می‌توانست شبح سیاهی از افراد توی کانتینر که در گوشه و کنار،روی زمین ولو شده‌بودند ببیند.در امتداد دیوار کانتینر به سمت راست خودش حرکت کرد تا خود را از جلوی در کنار بکشد.به گوشه‌ی کانتینر، جایی که جوانِ ساکت نشسته بود رسید و خطاب به جمع گفت:"ولی من نه دانشجویم و نه شاغل.بی‌کارم.دو سال پیش درسمو تموم کردم." بعد رو به جوان ساکت کردو به آرامی زیر گوشش گفت:"تو چی رفیق؟ چکاره‌ای؟" دستش را دراز کردو دست سرد جوان ساکت را گرفت.ناگهان در کانتینر باز شدو نور ،بار دیگر به داخل تابید.چهره‌ی جوان ساکت روشن شد. دستان سرد و باریکه‌ی خونی که از کنار شقیقه‌،تا روی گونه‌ها و گردنش کشیده شده بود،همه گواهی می‌دادند که ضربه‌ی باتوم کاری بوده.

    حامد یوسفی



نويسنده : حامد یوسفی ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ تاريخ ۱۳۸۸/٥/۱٥
تگ هاي اين مطلب:داستان ?تگ هاي اين مطلب:داستان کوتاه ?تگ هاي اين مطلب:مینی مال