دوست داشت تمام منعیات را تجربه کند.تا همین حالا هم کلی تجربه کسب کرده بود! حالا که قرار بود بمیرد میخواست رس بدنش را بکشد.لبش را به دهانه لوله قلیان چسباند و شروع کرد به پکزدن.فقط دود بود که میبلعید.دوست داشت ریههایش سوراخ شوند.حس میکرد دود از زیر پلکهایش بیرون میزند.تکیهاش را به دیوار قهوهخانه دادو همزمان دود غلیظ محبوس در سینهاش را از حفرههای بینی بیرون راند.کاش میشد عقدههایش را هم به همین راحتی بین همه تقسیم کند.دستش را در جیب نیمتنهاش فرو برد و یکبار دیگر لبه تیز دشنه را لمس کرد.همه ترسش از این بود که قبل از ریختن خون آن پدرنامرد کسی دشنه را ببیندو نقشهاش بهم بریزد.برای بعدش هیچ فکری نکرده بود.
اصلا اهمیتی نداشت چه بلایی سرش میآورند.فقط باید وجود او را از زمین کم میکرد.
"یک نزولخور کمتر؛مگر چه میشود؟!"
چشمش به جوان موبوری افتاد که روی نیمکت روبرو نشسته بود و استکان چایش را سر میکشید.یاد خودش افتاد.خود چهارسال قبلش.آن زمان که با زنش از جلوی همین قهوهخانه رد میشدند و وقتی بوی تنباکوی میوه ای به مشامشان میخورد کلی درباره مضرات این افزودنیهای خوشبو کننده باهم حرف میزدند.آن زمان که برای اولین بار، چای قهوهخانه را با بستنی کافیشاپ عوض کرد.آن زمان که کمرش زیر بهره نزولش شکست.
پک دیگری به قلیان زد.جوانک بدجوری رفتهبود توی نخش.باید قبل از اینکه شر شود از قهوهخانه خارج میشد.بار دیگر دستش را توی جیب فرو برد.تیزی دشنه سرحالش میآورد.از جا بلند شد و قهوهخانه را ترک کرد.میدانست این موقع معمولا در حجره تنهاست.امروز دیگر قسطهای عقبافتاده را یکجا پرداخت میکرد.
با اینکه راهش دور میشد اما ترجیح میداد از کوچههای تاریک و خلوت عبور کند.همهچیزش را از دست داده بود،حتی ترسش را.دیگر چیزی نداشت که به خاطر ازدست دادنش بترسد.حالا دیگر تبدیل به موجودی شدهبود که دیگران باید از او میترسیدند.اصلا کوچههای تاریک و خلوت به خاطر وجود او و امثال او بود که ترسناک بهنظر میرسید.در همین افکار میلولید که احساس کرد پهلویش داغ شده.بدنش سست شد و نفسش به شماره افتاد.چیزی نمیدید اما دستش خیس شده بود.ضربه دوم که به پهلوی راستش خورد ازپا در آوردش.روی زمین افتاد و سرش را برگرداند.
زیر نور مهتاب جوانی موبور را دید که میگفت:"یک معتاد کمتر مگر چه میشود؟!"
حامد یوسفی


نظرات () لينک مطلب