نشست . همانجا روی زمین سرد . با دست برگهای خشکیده و زرد جا خوش کرده روی سنگ را کنار زد و شاخه گلی را که از بلوار سر راه چیده بود ، جای برگها گذاشت . بی اختیار نوشته روی سنگ را بلند خواند :
دانم ای زیبا روزی ، بر مزارم بنشینی/ سر کنی آه و زاری ، گوشه ی غم بگزینی/ من به امید وصالت ، عمر خود دادم بر باد/ تا تو اکنون اینچنین بر ، خاک ماتم بنشینی
و او حالا نشسته بود . بی آه و زاری . مدتها بود فکر می کرد همه چیز برایش علی السویه شده است . اما نشده بود . وگرنه هر از چند گاهی حضورش در آنجا را چه چیزی توجیه می کرد ؟
دو ساعتی درددل آماده اش کرد برای ادامه زندگی ملال آور پر از اندوهش .
برگهای زرد زیر فشار چکمه های چهار صد هزار تومانیش خرد می شدند و از دور صدای آواز غمناکی به گوش می رسید :
به من بگو تا به کی ، با رقیبم می مانی ؟
مرجان مجیدی
نويسنده : حامد یوسفی ساعت ٩:۳٩ ب.ظ تاريخ ۱۳۸٧/۱۱/۸


نظرات () لينک مطلب