روزنه ،مکانی برای ثبت داستان نوشته های شما!

وبلاگ حاضر با هدف تشویق و شناساندن داستان نویسان گم نام پایه ریزی شده است

"آقا میشه کمک کنی برم اون سمت خیابون؟ چشام سو نداره." جوان لبخندی زد و به سمت پیرمرد حرکت کرد.دست پیرمرد را گرفت و گفت:" به روی چشم حاجی.نوکرتم هستیم." پیرمرد تبسمی کرد و با لحنی محبت‌آمیز گفت:" خیر ببینی جوون؛یک در دنیا،صد در آخرت" و آرام آرام همراه جوان حرکت کرد.کنترلی روی گامهایش نداشت و چند بار نزدیک بود سکندری بخورد.جوان دستهایش را دور پیرمرد حلقه کرد و بازوی او را گرفت.خیابان مثل همیشه شلوغ بود.گه‌گاه بعضی‌ها که دل‌رحم‌تر بودند کمی پارا از روی گاز بر‌می‌داشتند و به عابرین فرصت عبور می‌دادند.پیرمرد عصا‌ می‌زدو پیش می‌رفت.اصلاً توجهی به ماشین‌ها و جهت حرکتشان نداشت.حضور جوان در کنارش این اطمینان را به او می‌داد که دو چشم تیزبین هوای همه‌چیز را دارند.هنوز به انتهای عرض خیابان نرسیده بودند که پیرمرد عصای خود را قدری بالا آورد و تاکسی درحال عبور را متوقف کرد.

   جوان در تاکسی را باز کرد و مطمین شد که دیگر وظیفه‌ی اخلاقی‌اش را به درستی انجام داده.پیرمرد بار دیگر رو به جوان کرد و گفت:"خیر ببینی جوون.به خاطر همه چیز ممنون" و در تاکسی را بست.

تاکسی حرکت کردو به سیل ماشین‌های خیابان پیوست.

چشم‌هایش را قدری تنگ کرد تا نوشته‌ی روی کارت را بخواند." صالح عبادی.مایه‌دار هم بوده!" پول را توی جیبش گذاشت و کیف را از پنجره‌ی تاکسی بیرون انداخت.

 

حامد یوسفی

 


نويسنده : حامد یوسفی ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ تاريخ ۱۳۸۸/٤/۱۳
تگ هاي اين مطلب:داستان کوتاه ?تگ هاي اين مطلب:داستان ?تگ هاي اين مطلب:مینی مال


  زن گوشه چادرش را به دندان گرفت و سینی چای را روی زمین گذاشت.خودش را جمع و‌جور کرد و کمی دور‌تر روی زمین نشست.مدتی هردو به گل‌های چرک‌مرده‌ی قالی چشم دوختند.زن آب دهانش را قورت داد و گفت:"وقتی گفتند اوس محمود رو گرفتند تا چند‌وقت خورد و خوراک نداشتم.به هر دری زدم تا ببینمت.با یک بچه توی بغل چکار می‌توانستم بکنم؟!مردم برام حرف درآورده بودن.خودت که بهتر می‌دانی،در دهن مردم رو نمیشه بست.مجبور شدم.قرمساق ول‌کن نبود.می‌گفت تو دیگر خلاصی نداری،برات ابد بریدن."

اشک توی چشم‌هایش جمع شده‌بود.بغض گلویش را می‌فشرد.

مرد در‌حالی‌که به گچ نیم‌مرده‌ی دیوار دست می‌کشید سرش را کج کردو گفت:"این خونه همه‌ی دیوارهاش کاذبند"

 و باز هردو خاموش شدند.زن استکان چایی را توی نعلبکی جلوی مرد گذاشت و بعد انگار که چیزی یادش آمده باشد با عجله اشک گوشه چشمش را پاک کرد و گفت:"بهرام الان کلاس هفته،همیشه شاگرد اول بوده،معلماش میگن اگه همینجور..."

وناگهان حرفش را خورد.مرد با ابروی درهم‌کشیده و چشم‌های تنگ کرده زل زده‌بود توی صورتش.شستش باخبر شد.سرش را پایین انداخت و گفت:"بعد عقدمون بند کرد اسم بچه‌رو عوض کنیم."

مرد،کمر باریک استکان را گرفت و بی‌آنکه به قندان توی سینی حتی نگاه کند آنرا تا نصفه سرکشید.سرش را به دیوار پشت سر تکیه داده و به گوشه سقف روبروش خیره شد.لیوان را پایین آورد و گفت:"زمینش خوبه،ولی خوب درش نیاوردن.خدا میدونه چی می‌شد جاش ساخت."

زن چادرش را جمع‌وجور کرد و به بهانه آوردن میوه خودش را چپاند توی آشپزخانه.چشم‌هایش سیاه‌تاریکی می‌رفت.کاش اصلا در را باز نکرده بود.حاضر بود بمیردو دیگر ادامه ندهد.تا همین الان هم نصف‌عمر شده بود.دیس میوه را برداشت،نفس عمیقی کشید و به اتاق برگشت.

اما دیگر مردی آنجا نبود.آنجا روی قالی فقط یک عکس از وسط پاره‌شده بود.عکس زنی با بچه‌ی توی بغل که دست مردی را توی دستش گرفته‌بود 

حامد یوسفی                               

 


نويسنده : حامد یوسفی ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ تاريخ ۱۳۸۸/٤/٤
تگ هاي اين مطلب:داستان ?تگ هاي اين مطلب:داستان کوتاه ?تگ هاي اين مطلب:مینی مال