روزنه ،مکانی برای ثبت داستان نوشته های شما!

وبلاگ حاضر با هدف تشویق و شناساندن داستان نویسان گم نام پایه ریزی شده است

این سومین دفتر هواپیمایی است که این روزها سر میزنم. این آخری که دیگر آب پاکی را روی دستم ریخت.

"برای نیمه اول آبان ماه بلیط نداریم،یعنی نمی توانی پیدا کنی.باید از مرداد ماه اقدام می کردی"

" یعنی برای این سفر باید از 3 ماه قبل بفکر رزرو بلیط  می بودم؟ من که مرداد قصد سفر نداشتم. "

کمی صورتش را درهم کرد و نگاهی به من انداخت و با همان ژست همیشگی خانم های هواپیمایی با حرکت لب ها و شانه هایش به من فهماند که کاری نمی تواند بکند.

 

"چطور ممکنه؟تا اون زمان بیشتر از یک ماه فاصله ست.لااقل یکی از پرواز ها باید جای خالی داشته باشند"

 

"اگر  بخوای برای آذر ماه می تونم الان برات رزرو کنم"

"نه اون موقع نمی تونم.باید نیمه ی دوم آبان باشه.اصلا راهی نداره؟"

"همینه که هست وقتم رو نگیر میبینی که سرم شلوغه"

از آنجا که آمدم بیرون  باران می بارید، چترم را باز کردم و چند قدمی که رفتم پشیمان شدم و دوباره به پشت سرم نگاه کردم. آذر ماه؟! شاید این یک فرصت و نباید از دست بدم.دوباره برگشتم و زیر ناودان و روی پله های هواپیمایی ایستادم و به مادرم زنگ زدم.

"فایده ای نداره مامان! اصلا برای نیمه دوم آبان به هیچ صورتی بلیط پیدا نمی شه.اما برای آذر ماه بلیط دارن"

 

"  محاله برای آذر ماه اجازه بدم برین مشهد. آذر هوا سرده، بچه باهاتونه مریض میشه . بمونید بهار برید."

"من حاضرم حتی با اتوبوس برم. به هر قیمتی شده برم"

"آخه چرا متوجه نیستی تو با این وضعیتی که داری می تونی چنین سفر طولانی رو با اتوبوس بری؟"

دوباره چترم رو باز کردم و براه افتادم اشک های من مثل بارون می ریخت. همه عابرانی که از کنارم می گذشتند نگاهی بصورتم می انداختند و رد می شدند. نگاهشون و اینکه چه فکری می کردند برای من اهمیتی نداشت اما وارد حریم اشک هایم می شدند و این آزارم می داد. چترم را پایین تر، جلوی صورتم کشیدم. برای من درد بزرگی بود. و به وضوح این گره را می دیدم و اگر نه غیر ممکن بود که از یک ماه و نیم قبل نتونم برای این سفر بلیط تهیه کنم. حتما امام رضا دیدار منو نخواسته! حتی اجازه نداده تا اونجا بیام چون از حاجت دلم خبر داره ،چون می دونه من برای چه درخواستی دارم میام.

"از اون همه کرامتت چیزی کم میشه که من به خواسته ام برسم؟ تنها راه من تویی و توسل بتو. چرا نا امیدم میکنی؟"

 

وقتی رسیدم خونه به اتاقم و به تختم پناه بردم. برای لحظاتی احساس تنهایی و تهی بودن دنیا از یک پناه گاه مطمئن بر من غلبه کرد. خوابیدم. با صدای مادرم بیدار شدم.

"گوشی تلفن رو بردار، بهناز پشت خطه"

صدای ریز و زنگ دار بهناز که به گوشم خورد کمی خوابم را پراند

" سلام. تبریک خانم، توی آزمون پذیرفته شدی باید برای مصاحبه تخصصی آماده بشی."

"جدی میگی؟پذیرفته شدم؟ اسم من توی لیست قبولی ها بود؟ خودت دیدی؟"

"مگه با این جور چیزها میشه شوخی کرد؟آره اسمت  دراومده،با چشم های خودم دیدم."

" حالا کی مصاحبه دارم؟"

"نیمه ی دوم آبان ماه!!!!!!!"

 

نویسنده: شازده



نويسنده : حامد یوسفی ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/٧
تگ هاي اين مطلب:داستان کوتاه ?تگ هاي اين مطلب:داستان ?تگ هاي اين مطلب:مینی مال