"حسن؛بکش بالا این طناب سگ مصّبو!"
پسرک طناب را چند دوری به کمر و بازو پیچید و با تمام قوا شروع به کشیدن کرد.پیرمرد بالا آمد و کنار تل خاک انباشته کنار چاه نشست.نفسنفس میزد و عرق از چار طرفش جاری بود.کوزه آب را برداشتو به سمت دهان شیب داد.هنوز لبهایش تر نشدهبود که آب تهکشید.کوزه را پایینآورد و زیرچشمی به پسرک نگاه کرد.
"لا اله الا الله!"
بعد پاهایش را دراز کرد و تکیهاش را به تل خاک نرمی که یک هفته بود میکند و بالا میآورد داد.
"پنجاه ساله که نقب میزنمو قنات میکنم.هرسال بدترو خشکتر! کو اوهمه آبی که تا کلنگ میزدی قلقل میکرد؟!"
بعد چندباری با کف دست به زمین کوبید و گفت:"زمین که همی زمین بود،مردمم همو مردم.روا داری بعد پنجاه سال با دهن خشک سر به زمین بذارم؟!"
چشمش را چرخاند و به دوردست خیرهشد.تا چشم کار میکرد خار بود و خاک.موج گرما تصویر را درهم میپیچاندو تار میکرد.پوزخندی زد، سرش را رو به آسمان کرد و زیرلب گفت:"حالا که هرکار میخوای میکنی ولی باز ماهرمضونتم نزدیکه!"
ته کلنگ را به زمین زدو هیکلش را بالا کشید.طناب را به دست گرفت ولب چاه رو به پسرک ایستاد.
پسر طبق معمول جاپایش را محکم کرد و آرام آرام طناب را شل کرد.کمکم تمام تن پیرمرد وارد چاه شدهبود و فقط طناب بود که پایین میرفت.
و بازهم همان کار تکراری.هشت یا نه ضربه کلنگ،خشخش پرکردن سطل و فریاذ "حسن سطل را بالا بکش!"
یک هفته بود که کارشان همین بود.حتم داشت که زیر این زمین آبی درکار نیست.اصلاًَ مگر بارانی آمدهبود که آبی باشد؟! دلیل اینهمه تقلای پیرمرد را نمیفهمید.غرق در تفکرات خود شدهبود و فارغ از هرچه در اطرافش میگذشت.بهخود که آمد متوجه شد مدتیاست که پیرمرد او را صدا نزده.جستی زد و خود را به چاه رساند.سرش را در چاه فرو کرد و پیرمرد را فریاد زد.کلوخی برداشت و در چاه رها کرد.
"قلپ".پیرمرد به آب رسیدهبود.
حامد یوسفی
صبح بود، تازه آفتاب زده بود. گلهای رنگارنگ فرش با نور آفتاب شکل دیگری داشتند. پروانهای مرتب خود را به شیشه میکوبید. میخواست طراوت دنیای خویش را بر روی گلهای فرش لمس کند ولی افسوس، او نمیدانست گلهای روی فرش در حسرت معراجاند. نمیدانست بدون نور، آب برای آنها مایه تعفن است. نه او هیچ چیز نمیدانست. نمیدانست گلهای این ور شیشه چه ذلتی دارند، چه حسرتی به دل دارند. او نمیدانست اگر شیشه دست خورشید را نبریده بود آنها میبریدند. او نمیدانست اگر شیشه نبود گلهای فرش خورشید را میدزدیدند.
پروانه همچنان خود را به شیشه میکوبید. آخر مگر گلهای فرش چه گناهی کرده بودند، حال که دیگر شب نبود حالا که دیگر هوا آفتابی بود پس چرا دست بلند افتاب به دست آنها نمیرسید. چرا صدای خواهش طبیعت به گوش آنها نمیرسید.
نه پروانه از هیچ چیز خبر نداشت. او نمیدانست زمین از پرواز متنفر است، زمین فرش را پوشش خود کرده است. نمیدانست انسان باشعور بیاحساس است. نمیدانست آدمها گل را پاس نمیدارند. نمیدانست انسان دو پا گل را نمیخواهد، عطر و بوی گل را میخواهد. او نمیدانست گلهای طبیعی دنیای او از تب و تاب افتادهاند. دیگر نور خورشید را نمیخواهند، باد و باران را نمیخواهند.
او نمیدانست گلهای نادان آن ور شیشه دست آفتاب را نمیخواهند، دست انسان را میخواهند. نمیدانست گلهای نادان آن ور شیشه در حسرت زندگی گلهای محروم این ور شیشهاند. آری گلهای دنیای او نمیدانستند دست خداوند است که آنها را نگه داشته، نمیدانستند پله نور چقدر بلند است. نمیدانستند زندگی یک عادت نیست، نمیدانستند صدای خدا چه لذتی دارد.
افسوس، افسوس آنهایی که از پله نور بالا رفتند آنها که به خواهش طبیعت پاسخ دادند، آنهایی که لذت صدای خدا را دریافتند گرفتار دست حسود انسان شدند.
پروانه همچنان خود را به شیشه می کوبید و گلهای فرش در التهاب بودند. افسوس او نمیدانست که این شیشهها رحم و مروت ندارند. نمیدانست این شیشه ها تحمل این همه فشار و سختی را ندارند. آری او نمیدانست این شیشهها اجازه ورود را به هیچ کس نمیدهند. نمیدانست آنها حتی نور را هم عاجز خود کردهاند. اما پروانه دست بردار نبود انگار از چیزی خبر داشت. او میدانست که این شیشه ها چندان هم بیرحم نیستند. او خوب میدانست که این شیشهها تنها حائلی بین ظاهر و باطناند و تنها گناه آنها این است که نمیدانند پروانه از همه چیز خبر دارد. نمیدانند که گلهای روی فرش بو میدهند. بوی باران، بوی نور.
پروانه همچنان خود را به شیشه میکوبید و گلهای فرش در التهاب بودند...
نویسنده:علی کلانتری


نظرات () لينک مطلب