روزنه ،مکانی برای ثبت داستان نوشته های شما!

وبلاگ حاضر با هدف تشویق و شناساندن داستان نویسان گم نام پایه ریزی شده است

 

    دخترک کیفش را روی نیمکت گذاشت و نشست.پشتش را که تکیه داد متوجه نگاه مرد جوانی شد که روی نیمکت روبرو نشسته بود.چند لحظه به چشمهای او خیره شد تا شاید کم بیاورد و چشم از او بردارد.اما جوان همچنان به او زل زده بود.

"چه عیبی دارد؟! بگذار نگاه کند تا خسته‌شود!"

پایش را روی پای دیگر انداخت و وانمود کرد که اصلا به جوان توجه نمی‌کند.گوشی همراهش را از کیف درآورد و خود را با دکمه‌های آن مشغول کرد.

گه‌گاه زیر‌چشمی جوان را که همچنان محو تماشای او بود می‌پایید.

حالا دیگر از نگاه او لذت می‌برد،اما زیر لب می‌گفت:"پسره‌ی خیره!"

آرنجش را روی دسته نیمکت گذاشت و دستش را تکیه‌گاه سر کرد.آستینش سر خورد و پایین آمد،امّا اهمیتی نداد.و جوان هنوز مات او بود.

چند لحظه گذشت.پسر بالاخره عکس‌العملی نشان داد و از جای خود بلند شد.

دخترک گوشی را بست و پاهایش را روی زمین جفت کرد.موهایش را با دست زیر روسری راند و نگاهش را به زمین دوخت.

جوان بلند شد و  دستش را در جیب کتش فرو برد.عصای سفیدش را بازکرد و عصازنان دور شد.

 

حامد یوسفی


نويسنده : حامد یوسفی ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ تاريخ ۱۳۸٧/٧/٢٦
تگ هاي اين مطلب:مینی مال ?تگ هاي اين مطلب:داستان کوتاه


خودش را عقب تر کشید و دهان کوچکش را از سینه اش جدا کرد. بازویش را زیر سرش نگه داشت. پلک هایش را باز و بسته کرد. آرام تکانش داد. انگشتش را روی پوست نرم صورتش کشید. سرش را پایین آورد و موهای کم پشتش را بوسید. انگشتش را لای دست کوچکش گذاشت. خواب بود دست را محکم گرفت. زن بلند شد. به طرف تخت رفت، بچه را در تخت گذاشت و پتو را روی پاهایش بالا کشید. ایستاد. صدای همهمه ای از خیابان می آمد. به ساعت نگاه کرد. به سمت پنجره رفت. پرده را کنار زد و ایستاد. خیابان پر بود از خنده ها و فریادهای پسربچه های 8-9 ساله ای که دنبال هم می دویدند. اشک هایش سرازیر شد. پرده را انداخت. برگشت، به پنجره تکیه داد. نگاهش دور اتاق چرخید. دیوار پر بود از عکس ها و پوسترها، تصویر کودکی در حال شیر خوردن از سینه مادرش، تصویر کودکی با لبخند بر لب در روروکش، تصویر پسر یچه ای نشسته بر توپ فوتبالی بزرگتر از خودش، نگاهش را از عکس ها بر داشت و روی سه چرخه کوچک گوشه اتاق که مدت ها قبل از به دنیا آمدن بچه، شوهرش آن را خریده بود ماند...آرام آرام زانوهایش را خم کرد و همانجا روی زمین نشست.
" امروز عمه جون اینجا بود، می گفت بچه نمک زندگیه، هر مردی بچه می خواد...رضا هم اگه می گه نمی خوام، می خواد تو ناراحت نشی."
"آره...بچه خوبه. اما وقتی نمی شه، نمی شه دیگه."
" می گفت یه دکتر خوب سراغ داره..."
"ما که این همه دکتر رفتیم."
"حالا این یکی رو هم بریم، ضرر که نداره."
"آخه این حرفا که تمومی نداره...با اینحال اینم می ریم خیالت راحت شه."
"خب منم آدمم...مامان هر روز زنگ می زنه می گه تو کوتاهی می کنی، برو دوا درمون کن...بچه که بیاد می فهمی چقدر زندگیت عوض می شه."
" خدا رو شکر مامانت این همه هم نوه نتیجه داره."
" واسه خاطر خودمون می گه...می گه پس فردا کلی حرف پشت سرتون هست."
"اگه بخواهیم به حرف مردم باشیم که..."
"همین الانش هم هر کی بهم می سه می گه چرا بچه ندارین؟ نکنه بچه دار نمی شین؟"
"خب بگو بچه دوست نداریم."
"مگه می شه کسی بچه نخواد؟!"
"ای بابا...مگه ما کار داریم مردم تند و تند بچه پس میندازن؟"
"این ها رو ولش کن... خود تو دلت بچه نمی خواد؟ تا کی می خوایم من و تو تنها باشیم. پس فردا که پیر شدیم باید یکی باشه دستمونو بگیره"
"باشه گفتم که این دکتر رو هم می ریم."
"عمه جون راست می گه. می گه زندگی بدون بچه دوام نداره...می دونی چی می گفت، می گفت اگه بچه نیاری شوهرت می ره یه زن می گیره که واسش بچه بیاره"
"مردی که بخواد یه زن دیگه بگیره کاری به این چیزا نداره"
"حالا اون هیچی، تو خودت هم بچه دوست داری، واسه اینکه من ناراحت نشم این حرفارو میزنی."
" بچه دوست دارم...اما الانم از زندگیم راضی ام."
"بچه که بیاد زندگیمون شیرین تر هم میشه، بدون بچه خسته کننده میشه"
"حالا این آخرین تیرم میزنیم، اگه هم نشد می ریم دور دنیا می گردیم حال می کنیم...خسته نمی شیم."
با شنیدن  صدای چرخیدن کلید در قفل، بلند شد. اشک هایش را پاک کرد، جلوی آینه ایستاد، دستی به سر و صورتش کشید، به سمت تخت رفت، نگاهی به بچه انداخت و بیرون رفت.
" رضا باز هم؟!
"مگه چیه؟ اینجوری مجبور نیستی هر شب واسش قصه بخونی. بزرگتر که شد خودش شبا واسه خودش قصه می خونه."
"داری خودتو گول می زنی یا جداٌ..."
مرد به سمت تلویزیون رفت. تلویزیون را روشن کرد و روی کاناپه دراز کشید. صدای گوینده برنامه در خانه پخش شد.
"فیل مادر تلاش می کند تا بچه فیل تازه به دنیا آمده که به دلیل سن کم مادر و  پیش از موعد به دنیا آمدن و شرایط بد آب و هوایی در صحرای آفریقا ضعیف تر از سایر بچه فیل ها بود روی پاهایش بایستد. اما بی فایده است و مادر می داند که اگر بیشتر بماند خودش هم در این گرمای سوزان تلف خواهد شد. علیرغم غریزه مادری چاره ای جز رها کردن بچه اش ندارد و به دنبال فیل های دیگر راه می افتد."
زن به سمت کتابخانه بزرگی که گوشه اتاق را گرفته بود رفت. کتاب ها را یکی یکی بیرون  می کشید و روی زمین می انداخت.
" داستان خاله سوسکه، سیندرلا، تن تن، بابا لنگ دراز، کوفت،درد...نمی بینی؟ خونه رو پر کردی از این کتاب ها! خودتم می دونی این ها به هیچ درد نمی خوره"
روی زمین کنار کتاب ها نشست و زانوهایش را بغل کرد و پیشانی اش را روی زانوهایش گذاشت. شانه هایش می لرزید. مرد از روی کاناپه بلند شد، تلویزیون را خاموش کرد و کنترل را روی مبل انداخت. نزدیک زن آمد و کنار زن روی زانوهایش نشست و دستش را روی سر زن کشید.
"معلوم هست باز چه ات شده؟ مامانت اینجا بوده؟ یا عمه جون زنگ زده؟"
زن سرش را بلند کرد.
"اونا راست می گن رضا...تو نمی خوای قبول کنی...می ترسی"
"معلومه که می ترسم...تو نمی ترسی؟"
"دکتر هم که گفت این یه اتفاق بوده معلوم نیست دوباره هم پیش بیاد که..."
"آره...ولی اگه دوباره اینجوری شد چی؟"
"نمی تونیم که از ترس اینکه دوباره بشه...قید یه بچه دیگه رو بزنیم."
"چرا نمی تونیم؟ یادته چقدر نشستی گفتی بچه می خوام...گفتی بچه نداشته باشیم مردم چی می گن؟! اینم بچه...حالا مردم چی می گن؟"
"حالا هم  می تونیم یه بار دیگه بچه دار شیم، مگه هر کی یه بچه فلج داره همه بچه هاش فلج می شن؟"
زن بلند شد. دست های مرد را در دستش گرفت و زل زد به چشم های مرد.
"رضا سنمون بره بالاتر خطرناک تره ها"
" همین الانم خطرناکه..."
" یه کاری نکن  4- 5 سال دیگه این بچه یه چیزیش شد بگی کاش همون موقع یه بچه دیگه هم می آوردیم..."
"عشق مادر شدن که می گفتی همین بود...هر زنی دوست داره مادر شه؟"
" من که چیزی واسش کم نگذاشتم..."
" این همون بچه ای که به خاطراومدنش سه سال منو از این دکتر به اون دکتر کشوندی...گفتم بیا زندگیمونو بکنیم بچه نمی خوایم گفتی نه مردم پشت سرمون چی می گن...یادته؟"
" خب حالا هم می گم، هنوز هم می گم یه بچه بیاریم که پیر شدیم کمک حالمون باشه."
مرد دستش را از دستان زن بیرون کشید. خودش را عقب کشید و به دیوار تکه داد. سرش را به دیوار چسباند و سرش را بین دست هایش گرفت و گفت:
" بگو بچه نمی خوام...عصای پیری می خوام..."
زن به سمت مرد آمد. رو به روی مرد ایستاد. نگاهی به چشم های او کرد. دستش را روی شانه اش گذاشت.
" رضا تو هم می خوای... وقتی پیر شدی تازه می فهمی...تازه من و تو مگه چقدر عمر می کنیم...این بچه با این وضعش اگه یه خواهر یا برادر داشته باشه خیالت راحت تر نیست؟"
مرد دست زن را از روی شانه اش برداشت و پایین انداخت و به سمت اتاق راه افتاد.
"دارم حرف می زنم رضا..."
" صدای گریه بچه رو هم نمی شنوی..."

نویسنده:مونا میلانیان


نويسنده : حامد یوسفی ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ تاريخ ۱۳۸٧/٧/۱٥
تگ هاي اين مطلب:داستان کوتاه ?تگ هاي اين مطلب:مینی مال


مرد درحالی که خم می‌شد و اسکناس را روی زمین،جلوی پسرک می‌انداخت با خنده‌ای تصنعی رو به نامزدش کرد و با خود اندیشید: "پسرک عوضی با نگاه معصومانه‌اش دل مریم را به رحم آورد!"

پسرک در‌حالی ‌که لبخند می‌زد و سر خود را به نشانه تشکر پایین می‌آورد با خود اندیشید: "مردک عوضی با نگاه سخاوتمندانه‌اش دل دخترک را به‌دست آورد!"

حامد یوسفی


نويسنده : حامد یوسفی ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ تاريخ ۱۳۸٧/٧/٢
تگ هاي اين مطلب:مینی مال ?تگ هاي اين مطلب:داستان کوتاه