روزنه ،مکانی برای ثبت داستان نوشته های شما!

وبلاگ حاضر با هدف تشویق و شناساندن داستان نویسان گم نام پایه ریزی شده است

   با آرامش وارد بخش اورژانس بیمارستان شد . به نزد پرستار بخش رفت . پرستار درحال جابجا کردن پرونده های بیماران بود .

روبه پرستار گفت : « ببخشید ، من تیرخوردم ، امکان داره تیر رو از بدنم در بیارید ،خیلی اذیتم می کنه . »

پرستار سرش را بلند کرد و نگاهی به مرد انداخت و گفت : « می بینید که الان

کار دارم ، لطفا توی سالن انتظار بشینید تا کارم تموم بشه ! »

پرستار بعد از تمام شدن کارش به سمت سالن انتظار رفت . با تعجب دید ،

شخص مراجعه کننده ای که می گفت تیر خورده ، مُرده است .

پرستار با دیدن این صحنه با ناراحتی گفت : « من که بهش گفتم کار دارم ، باید منتظرم بمونه ، تقصیر خودشه که منتظرم نموند ، اصلا از آدمای عجول خوشم نمی آد ،همون بهتر که منتظرم نموند . » 

نویسنده:سیامک احمدی


نويسنده : حامد یوسفی ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ تاريخ ۱۳۸٧/٦/٢٤
تگ هاي اين مطلب:داستان کوتاه ?تگ هاي اين مطلب:مینی مال


 

     صدای نفس نفس اسب تا چند متر آنطرفتر هم به گوش می رسید.بخاری که از سوراخهای بینی اش به بیرون رانده می شد دور سرش را پر می کرد. پاهایش می لرزید اما همچنان گام برمی داشت.هرازچندگاه ماهیچه ران پای عقبش می پرید و اسب را مجبور می کرد چند لحظه بایستد و نفس تازه کند.

   پیرمرد شلاق دستش را به پشت اسب کشید و گفت:"خودم می دانم.خوب می دانم اسبی به سن و سال تو الان باید توی بیشه برای خودش بچرد و چار صباح باقی را خوش باشد،نه اینکه چشم امید یک ده به او باشد."

     بار دیگر شلاق را به پشتش کشید و گفت:"دستم بشکند اگر تا به حال با این شلاق تو را زده باشم!"

 "به خدای بالاسر شاهد همین گاری را که به ده برسانیم مجبورشان می کنم یک اسب جوان بخرند.چند سال است که هی برایشان گندم میبری آرد می آوری؟!خودشان دیگر باید خجالت بکشند!"

     اما اسب دیگر بریده بود.نمی توانست سینه کش را بالا برود.پاهایش را به زمین که حالا سرما مثل سنگ سفتش کرده بود فشار می داد و تقلا می کرد. اما تنها کاری که از دستش بر می آمد ممانعت از عقب رفتن گاری بود. پیرمرد دکمه های کت پشمی اش را بست و از گاری پیاده شد.پایش که به زمین رسید گفت:"خودم که نمرده ام!تو کار خودت را بکن من هم از پشت سر هل می دهم.یا اباالفضل."

این را گفت و شروع کرد به هل دادن.کم کم چرخ های گاری گردش را از سر گرفت و سینه کش را بالا رفت.پیرمرد هراز چندگاه از شکاف بین الوارهای گاری مسیر مانده را نگاه می کرد.

"همین سینه کش تمام شود باقی راه سرازیری است.دوام بیاور،چیزی نمانده.من سر قولم هستم.دوام بیاور..."

صدای نفس ها و بخاری که از سوراخ های بینی اسب بیرون می زد و بالا می رفت تنها چیزی بود که پیرمرد از اسب می شنید و می دید.سرما دست های پیرمرد را کاملا ّ کرخ کرده بود.اصلاّ نمی دانست دست هایش با گاری تماس دارد یا نه!فقط زیر لب چیزی زمزمه می کرد و گام بر می داشت.    کم کم شیب زمین پایین آمد و کار را ساده تر کرد.حالا دیگر سینه کش تمام شده بود.گاری لحظه ای متوقف شد و صدای بر زمین افتادن چیزی در فضای کوه پیچید.لحظه ای بعد گاری دوباره به راه افتاد.

پسرکی فریاد زد:"رسیدند،رسیدند.گاری را می بینم"

گل از گل اهالی شکفت.چند تا از مردها که چابکتر بودند به سمت گاری دویدند تا سریع بار را خالی کنند.

چند ساعت بعد،کدخدا در حالی که ریش خزاب کرده اش را در دست گرفته بود و"قل هو الله" می خواند گفت:

"حیوان هنوز کار می کند،اما باید به فکر یک مهتر تازه باشیم."

                                                                حامد یوسفی


نويسنده : حامد یوسفی ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ تاريخ ۱۳۸٧/٦/۱٦
تگ هاي اين مطلب:داستان ?تگ هاي اين مطلب:داستان کوتاه ?تگ هاي اين مطلب:سینه کش