روزنه ،مکانی برای ثبت داستان نوشته های شما!

وبلاگ حاضر با هدف تشویق و شناساندن داستان نویسان گم نام پایه ریزی شده است

سلام به همه ی دوستان عزیز

اومدم فقط سال نورو تبریک بگمو بگم به زودی میامو دستی به سرو روی وبلاگ میکشم!!!

مرسی از همه,یه دنیا خوبی تقدیمتون...

 

دوستانی هم که مایل به درج نوشته‌هاشون در وبلاگ هستن، آثارشونو به پست الکترونیک مدیر ارسال کنن.

یا حق.


 


نويسنده : حامد یوسفی ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٤


"آخرین کارون غیور مردان کشورمان صبح امروز در میان استقبال پر شور... "

کنترل را برداشت و با دستپاچگی کانال تلوزیون را عوض کرد.غرو لند کنان زیر لب گفت:"یه چیزی نشون نمیدن دل آدم وا بشه! این سریاله پس کدوم کانل بود؟!"زن در حالی‌ که سرش را به دیوار تکیه داده بود و آرام و بی‌ صدا اشک می‌ریخت گفت:"کاش همه رو آزاد نمیکردن؛کاش لا عقل یکیو نگه میداشتن!"مرد کنترل را به گوشه ای پرت کرد و اناری از توی ظرف برداشت.نفس عمیقی کشید و همانطور که انار را توی دست می چرخاند گفت:"یکیو نگه میداشتن که چشات به این در خشک شه؟! هیجده سال گذشته زهرا جان!چرا نمیخوای قبول کنی‌؟همون موقع که اسم کوچه رو به ناممون زدن باید قبول میکردی که برنمیگرده!"

انار را تند تند توی دست میچرخاند.صدای تریک تریک دانه های ترد انار که زیر انگشتان لرزان مرد آب می‌شدند و قالب تهی میکردند با نفس‌های عمیقش آمیخته بود.آب دهانش را قورت داد و گفت:"اصلا برگرده که چی‌؟"بعد این همه مدت اگه زنده هم برگرده دق مرگ میشه!"

پوست سرخ انار که حالا مثل موم نرم شده بود زیر فشار شست مرد بالا و پایین میرفت.چانه اش بی‌ اختیار می لرزید.دیگر فقط صدای نفسش بود که فضا را پر میکرد.چنان با غیظ انار را فشرد که پوست نازک انار تاب نیاورد و لکه سرخی روی پیرهن سفید مرد به جا گذشت.زن که هنوز تکیه اش به دیوار بود و چشم‌هایش به سه گوش بین دیوار و سقف زل زده بود گفت:"کاش این همه زحمت فایده داشت"

حامد یوسفی

 


نويسنده : حامد یوسفی ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۳
تگ هاي اين مطلب:داستان ?تگ هاي اين مطلب:داستان کوتاه ?تگ هاي اين مطلب:مینی مال


این سومین دفتر هواپیمایی است که این روزها سر میزنم. این آخری که دیگر آب پاکی را روی دستم ریخت.

"برای نیمه اول آبان ماه بلیط نداریم،یعنی نمی توانی پیدا کنی.باید از مرداد ماه اقدام می کردی"

" یعنی برای این سفر باید از 3 ماه قبل بفکر رزرو بلیط  می بودم؟ من که مرداد قصد سفر نداشتم. "

کمی صورتش را درهم کرد و نگاهی به من انداخت و با همان ژست همیشگی خانم های هواپیمایی با حرکت لب ها و شانه هایش به من فهماند که کاری نمی تواند بکند.

 

"چطور ممکنه؟تا اون زمان بیشتر از یک ماه فاصله ست.لااقل یکی از پرواز ها باید جای خالی داشته باشند"

 

"اگر  بخوای برای آذر ماه می تونم الان برات رزرو کنم"

"نه اون موقع نمی تونم.باید نیمه ی دوم آبان باشه.اصلا راهی نداره؟"

"همینه که هست وقتم رو نگیر میبینی که سرم شلوغه"

از آنجا که آمدم بیرون  باران می بارید، چترم را باز کردم و چند قدمی که رفتم پشیمان شدم و دوباره به پشت سرم نگاه کردم. آذر ماه؟! شاید این یک فرصت و نباید از دست بدم.دوباره برگشتم و زیر ناودان و روی پله های هواپیمایی ایستادم و به مادرم زنگ زدم.

"فایده ای نداره مامان! اصلا برای نیمه دوم آبان به هیچ صورتی بلیط پیدا نمی شه.اما برای آذر ماه بلیط دارن"

 

"  محاله برای آذر ماه اجازه بدم برین مشهد. آذر هوا سرده، بچه باهاتونه مریض میشه . بمونید بهار برید."

"من حاضرم حتی با اتوبوس برم. به هر قیمتی شده برم"

"آخه چرا متوجه نیستی تو با این وضعیتی که داری می تونی چنین سفر طولانی رو با اتوبوس بری؟"

دوباره چترم رو باز کردم و براه افتادم اشک های من مثل بارون می ریخت. همه عابرانی که از کنارم می گذشتند نگاهی بصورتم می انداختند و رد می شدند. نگاهشون و اینکه چه فکری می کردند برای من اهمیتی نداشت اما وارد حریم اشک هایم می شدند و این آزارم می داد. چترم را پایین تر، جلوی صورتم کشیدم. برای من درد بزرگی بود. و به وضوح این گره را می دیدم و اگر نه غیر ممکن بود که از یک ماه و نیم قبل نتونم برای این سفر بلیط تهیه کنم. حتما امام رضا دیدار منو نخواسته! حتی اجازه نداده تا اونجا بیام چون از حاجت دلم خبر داره ،چون می دونه من برای چه درخواستی دارم میام.

"از اون همه کرامتت چیزی کم میشه که من به خواسته ام برسم؟ تنها راه من تویی و توسل بتو. چرا نا امیدم میکنی؟"

 

وقتی رسیدم خونه به اتاقم و به تختم پناه بردم. برای لحظاتی احساس تنهایی و تهی بودن دنیا از یک پناه گاه مطمئن بر من غلبه کرد. خوابیدم. با صدای مادرم بیدار شدم.

"گوشی تلفن رو بردار، بهناز پشت خطه"

صدای ریز و زنگ دار بهناز که به گوشم خورد کمی خوابم را پراند

" سلام. تبریک خانم، توی آزمون پذیرفته شدی باید برای مصاحبه تخصصی آماده بشی."

"جدی میگی؟پذیرفته شدم؟ اسم من توی لیست قبولی ها بود؟ خودت دیدی؟"

"مگه با این جور چیزها میشه شوخی کرد؟آره اسمت  دراومده،با چشم های خودم دیدم."

" حالا کی مصاحبه دارم؟"

"نیمه ی دوم آبان ماه!!!!!!!"

 

نویسنده: شازده



نويسنده : حامد یوسفی ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/٧
تگ هاي اين مطلب:داستان کوتاه ?تگ هاي اين مطلب:داستان ?تگ هاي اين مطلب:مینی مال


"فکر کنم تخماش لق شده،حیوون خیلی‌ وقته خوابیده!"

پنجه ی دست زرد و استخوانیش که رگ کلفتی‌ از زیر پوستش تا بالا دویده بود را دور تن سفید کفتر انداخت و او را بلند کرد.بعد با دست دیگر تخم کوچک و سفید را که هنوز هرم تن کفتر گرمش نگاه داشته بود برداشت. روی دو پا نشست.چشمش را تنگ کرد و تخم را بین دو انگشت،زیر سوراخ نورگیر سقف نگاه داشت. سقف کوتاه آغل اجازه نمیداد بلند شود. زبانش را درآورد و روی سبیل زبرش کشید. بوی تیز فضله‌هایی‌ که کف آغل را پوشانده بود اجیرش میکرد. دستش را پایین آورد و گفت:

"بله،لق کرده! کار،کارِ همین گربه زرد پدر سگه! یه ` پرپا ` به ما ضرر زد!" پسرک که تا آن‌ موقع به تقلید پدر روی دو پا نشسته بود و فقط پدر را تماشا می کرد به حرف آمد و گفت:"یعنی‌ جوجهه مرده؟!" مرد پوزخندی زد و گفت:"نمرده که،فقط دیگه به دنیا نمیاد!" بعد دستش را جلو آورد و تخم را کف دست پسرک گذشت.پسرک بار دیگر پرسید: "اصلا این تخمه از کجا فهمیده که گربه اومده؟!!" مرد که انگار منتظر بود تا دوباره صحبت را شروع کند،پی‌ صحبت پسر را گرفت و گفت:"نمیدونم چه سریه،ولی‌ این لاکردار که بترسه تخماش لق میشن! اصلا تخم یا باید تکون بخوره یا کفتر بترسه که لق بشه"

 بعد نیمخیز شد،شانه‌ای بالا انداخت و ادامه داد: "تخمارو که کسی‌ تکون نداده،پس حتما حیوون ترسیده!" سر کیسهٔ کنار دیوار را باز کرد و مشتی گندم روی زمین پاشید تا کفترها را از سمت در آغل دور کند.یک مشت گندم در میان آن‌ همه کثافتی که کف آغل را پوشانده بود اصلا به چشم نمی‌آمد.صدای جیرینگ جیرینگ حلقه‌های پای کفتر هایی که به سمت مشت گندم روی زمین حرکت می کردند و بقبقوی کفتر نری که به دنبال یافتن جفت آغل را روی سرش گذشته بود،تنها صداهای بود که فضای آغل را پر می کرد. مرد ،درِ توری آغل را باز کرد و با سر به پسرک اشاره کرد که وقت رفتن است.پسر تخم را توی دستش گرفت.جلوتر از پدر از آغل خارج شد.همانطور که از در کوچک آغل رد میشد،مرد لبخندی زد و دستی‌ به موهای طلایی و نرم پسرک کشید.خیلی‌ بیشتر از یک کفتر پرپا دوستش داشت!

                                                                                                     حامد یوسفی

 


نويسنده : حامد یوسفی ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ تاريخ ۱۳۸۸/٩/۱٦
تگ هاي اين مطلب:داستان کوتاه ?تگ هاي اين مطلب:داستان ?تگ هاي اين مطلب:مینی مال


این بار نگاهش را به پنجره دوخت تا برای یک بار هم که شده آن چشمان نافذ،که برق آن
همیشه از قاب پنجره به اتاقش می تابد و اتاقش را نورانی می کند ببیند اما هر چه منتظر ماند
چیزی ندید؛نگاهی ندید.

تعجب کرده بود! چه طور ممکن است؟! او همیشه پشت پنجره منتظربود!

باران به شدت می بارید و او امیدوار بود تا در این روز قشنگ  و بارانی برق چشمان او
وجودش را نورانی کند اما ناگاه دید دستانی قاب عکسش را بر روی دیوار دقیقا روبروی
پنجره ای که پاتوق نگاهش بود کوبید وحسرت یک بار دیدن او به دلش ماند!

اما نه، آن چشمها حتی از چارچوب قاب هم همچنان نافذ و گیرا بودند.همچنان می درخشیدند.

همچنان در انتظار نگاهی مهربان! اما دیگر دیر بود؛ دیر!

مونا نبی زاده

 


نويسنده : حامد یوسفی ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ تاريخ ۱۳۸۸/٩/۱٤
تگ هاي اين مطلب:داستان ?تگ هاي اين مطلب:داستان کوتاه ?تگ هاي اين مطلب:مینی مال


تقدیم به دوستی که ارزشش خیلی بیشتر از این نوشته است...

 

شب ها تا صبح,توی خواب و خلسه راحتش نمی‌گذاشت.مدام توی آغوشش بود.با همان صورت زیبا،همان لبخند مستانه.دستش را دور او حلقه می‌کرد،چنگ می‌انداخت توی موهای بلندش.لبش را می‌برد بیخ لاله‌ی گوشش و با نفس، گردن او را قلقلک می‌داد.حتم داشت این کار دیوانه‌اش می‌کند.تا خود صبح با هم پچ‌پچ می‌کردندو می‌خندیدند.نه سال بود که مریمش،بکر و دست نخورده هرشب کنارش بود.با همان صورت زیبا،همان لبخند.

اما صبح که می‌شد،وقتی باز ساعت کوفتی شروع می‌کرد به زنگ زدن مریم از او دور و دورتر می‌شد.چشم که باز می‌کرد باز تنها بود.از رختخواب بیرون می‌آمد،لباس کار آبی خود را برمی‌داشت و چهل دقیقه بعد پشت چرخ تراش حاضر بود.نه سال می‌شد که این چرخ تراش تنها همدم روزهایش بود.پشت همین چرخ بود که آن صورت زیبا پابندش کرده بود.اوایل ،صبح را فقط به این امید ظهر می‌کرد که مریم از مدرسه بیاید.با همان کوله قرمز روی دوشش،شادو سرزنده بدود توی دفتر رییس و بعد هم هرچه کار کرده را برای بابا تعریف کند.سهم او از مریم فقط همان چند لحظه‌ای بود که از جلوی چرخ تراش رد می‌شد.اما از سال پنجم به بعد قضیه فرق کرد.حالا دیگر مریم چندروز به چندروز به بابا سر می‌زند.مریم دیگر تنها نیست.وقتی می‌آید دست پسر کوچکش را توی دست دارد.نه لبخندی روی لب داردو نه کوله قرمزی به دوش می‌کشد!

کاش لااقل یکبار به او سلام کرده بود.کاش اصلا دلش را به دریا زده بود.معلوم نبود چه پیش می‌آید.اصلا نمی‌دانست از چه می‌ترسد.حالا نه سال می‌گذشت و او پشت همان چرخ تراش موهایش را سفید کرده بود.اما مریم،سرحال و شاداب با همان لبخند روز اول شب تا صبح کنارش بود.برایش حرف می‌زد و باهم می‌خندیدند.

خودش را دائم سرزنش می‌کرد.با تمام وجود پذیرفته بود که تقدیر او با تنهایی رقم خورده اما نمی‌توانست فکر مریم را از سرش بیرون کند.هروقت به انگشتانش که چرخ تراش سر سه تا از آنها را پرانده بود نگاه می‌کرد،مریم پیش چشمش جان می‌گرفت.به خود قبولانده بود که این بهایی است که بابت نگاه‌های هرزه‌اش پرداخته.

شب که بار دیگر به خانه برگشت کتش را سر میخ آویز کرد.دست و رویش را شست و ریشش را تراشید.شیرجوش را روی اجاق گذاشت و گاز را باز کرد.کبریت زدو طبق عادت چشم به شعله دوخت.شعله بالا و بالاتر آمد تا اینکه انگشت نیمه‌اش را سوزاند و آنوقت بود که کبریت را رها کرد.لبخند زدو قوطی کبریت را به گوشه‌ای پرت کرد.روی تختش دراز کشید.چشم هایش را بست و نفس عمیقی کشید.فردا حتی ساعت کوفتی هم نخواهد توانست مریم را از او جدا کند.

حامد یوسفی


نويسنده : حامد یوسفی ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ تاريخ ۱۳۸۸/۸/٥
تگ هاي اين مطلب:داستان ?تگ هاي اين مطلب:داستان کوتاه ?تگ هاي اين مطلب:مینی مال


بالای رانش را با یک تکه سیم،محکم بست. تا میتوانست آنرا کشیدو محکم کرد.دردی حس نمیکرد اما می‌دانست که خیلی‌ خونریزی دارد.حتما الان رنگش مثل گچ سفید شده بود.پای راستش از دو،شاید هم سه جا با تکه‌های ترکش سوراخ شده بود.این پا دیگر برایش پا نمی‌شد.شاید هم از پا درش میاورد!تکیه اش را به دیواری داده بود که حالا با رد صدتا گلوله منقوش بودو زندگی‌اش را مرور می کرد.به نظر این کار از همه کمتر انرژی می‌خواست !گلنگدن تفنگ را کشید و دستش روی ماشه بود.هر آن ممکن بود سرباز‌های دشمن سر برسند.

تا الان حتا به یک نفر هم شلیک نکرده بود.داشت از خونریزی می مرد اما یک گلوله هم نزده بود.حتا کسی‌ را زخمی هم نکرده بود.بیش از هرچیز از همین می‌ترسید.همیشه از بیهوده مردن می‌ترسید.کسانی را که خودکشی‌ میکردند مسخره میکرد.نه اینکه خودکشی‌ را مسخره کند،نه. معتقد بود میشود از زندگی خود در راهی‌ استفاده کرد که هم خودکشی‌ باشد و هم خدمت.اینطور هم به هدفت میرسی‌ و هم بهانه ای برای آن دنیا داری.همین بود که به جنگ کشانده بودش.دلیلی‌ برای زنده ماندن نداشت.اما نمی خواست به همین راحتی‌ جانش را هدر دهد.حس می کرد سرش داغ شده.زیر پایش را نگاه کرد.خون مثل چالهٔ آب باران زیر پایش جمع شده بود.فکر نمی کرد اینقدر خون داشته باشد.بوی الکل توی تمام راهروی ساختمان رسوخ کرده بود.بوی بیمارستان. از همان بچگی‌ از این بو بدش می آمد.معلوم نبود قبل از اینکه بیمارستان متروکه شود چند نفر همان جا کنار همان دیوار جان داده اند.یا چند نفر در سوگ عزیزشان سرشان را به آن دیوار کوبیده اند.حتما الان ارواح همه‌شان داشتند به او‌ نگاه می کردند.سنگینی‌ نگاهشان را حس میکرد.

بوی‌ بیمارستان اذیتش میکرد.اگر راه داشت خودش را به جای دیگری می کشاند.کوله اش را به طرف خود کشیدو آنرا باز کرد.یک ماسک ضد گاز،دوتا قوطی کنسرو،قمقمه که به جای بستن به کمر آنرا توی کوله نگهداری میکردو یک قطبنما.کاش لاقل به جای ماسک ضد گاز چندتا قوطی کنسرو بیشتر برمی داشت.هرچند حتی نای خوردن هم نداشت.آخر اصلا فکرش را نمی کرد اولین عملیاتش اینقدر جدی باشد!حتی مهمات هم به اندازه کافی‌ نداشت.یک نارنجک با نهایتا چهل تا گلوله!

قرار بود شش نفری منطقه را شناسایی کنندو ۲۴ ساعته برگردند.حالا حتما آن‌ پنج تای دیگر هم مرده بودند.دوتاشان را که خودش با چشم تیرخوردنشان را دیده بود.از سه تای دیگر نمیدانست.ممکن بود هر لحظه کسی‌ وارد ساختمان شود.نیروی خودی بعید بود.منطقه تا چند کیلومتر آنطرفتر دست دشمن بود.چه کسی‌ اهمیت می داد که یک سرباز زخمی توی یک بیمارستان متروکه گیر افتاده باشد.حتی ارزش هدر دادن یک گلوله را هم ندارد.دیر یا زود خودش میمرد.

دیگر رمقی برایش نمانده بود.حس کرد دارد پرت وپلا فکر می‌کند.خونی که از پایش رفته بود روی زمین دلمه بسته و مثل یک فرش پهن شده بود. حتما چندین ساعت گذشته بود.به شکم روی زمین دراز کشیدو دستش را توی شکم جمع کرد.هر آن‌ ممکن بود از حال برود.

***


سه سرباز به فاصلهٔ چند متر از یکدیگر تک تک اتاق‌های بیمارستان را وارثی می کردند.گهگاه چند کلمه را با صدای بلند بین هم ردو بدل میکردند و بعدش هم قهقهه سر میدادند.به هر جنازه که می رسیدند جیب‌هایش را خالی‌ کرده و اگر احیانا حلقه یا ساعتی‌ داشت آنرا به غنیمت می‌گرفتند.بهترین قسمت جنگ همین قسمتش بود.سرباز ریز جثه بالای سر جنازه ای‌ رسید که دست‌هایش را زیر خودش پنهان کرده بود.حتما می دانسته برای ساعتش مشتری پیدا می شود.سنگ فرش زیر پایش تا چند ده سانتیمتر آنطرفتر مثل یک دایره از خون خشک شده پوشانده شده بود.پیدا بود خونریزی از پا درش آورده.پنجهٔ پوتینش را به پهلوی جنازه بند کرد‌و او‌ را چرخاند.برق شیی روی زمین توجهش را به خود جلب کرد.خم شد تا دقیق تر آنرا ببیند.مشت بستهٔ سرباز باز شد و معلوم کرد این برق ضامن نارنجکی است که حالا هفت ثانیه تا انفجارش مانده بود.

حامد یوسفی


نويسنده : حامد یوسفی ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ تاريخ ۱۳۸۸/٦/٢٦
تگ هاي اين مطلب:داستان ?تگ هاي اين مطلب:داستان کوتاه ?تگ هاي اين مطلب:مینی مال


چرا همه چیز بر عکس شده؟ چرا مردم اینقدر مضحک رفتار میکنند؟

یعنی همیشه راه رفتن و خرید کردن و اداره رفتن اینقدر سخت بوده؟

اصلا چرا این جماعت یکدفعه از چیزی پست ویترین سر ذوق می آیند ؟ مگر نه اینکه  اونها هم مثل بقیه ساخته شدند؟ پس فرقش چیست ؟  یعنی هیچکس نمی فهمدَ؟ اینقدر واضح و روشن؟

چرا هیچکس مثل من تعجب نمیکند؟

مامان  سعیده یا زیر چشمی  همدیگر رو نگاه میکنند یا سعی میکنند با غش غش  خندیدن به حرف های من از فکر بیرونم بیاورند. نکند  جدی خل وضع شده باشم؟ چرا فقط از نظر من مفهوم قاشق و لغت نامه فرق نمیکند؟ مگه همه چیز از مولکول نیست؟

فقط یکی باریکتر و اون یکی  محکم بقل هم چسبانده شده و بهش میگویند فلز!...

یعنی همه ی چیزها اینطورند؟

واقعا بودن یا نبودن یک مشت دل و روده  و استخوان شکستنی روی یک آدم اینجوری اثر میکنه؟ جای چه چیزی خالیه ؟ جای چیزی که با نبودنش یک شکاف تاریک روی ذهنم باز شده و  هر لحظه دارم بیشتر و عمیق تر درش فرو می رم.

یعنی شنیدن یک صدا و حس نکردن یک بو چنین کاری میتونه بکنه؟

چند وقت پیش سعیده مرتب زیر گوشم میگفت: تو چرا اعتماد به نفس نداری؟ چرا خودتو دوباره پیدا نمیکنی ؟چرا انگیزه ی زندگی رو توی خودت پیدا نمیکنی؟.. میگفت من! من ی وجود ندارد. حتی یک مدتی هم پای همین حرف ها نشستم. خود باوری ... قدرت درون... اتکا به نفس.. نیروی ذهن.. همه ش حرف است .کجا را میگیرند؟

من دیگر نیست . از هستی ساقط است. وقتی تمام چیز هایی که یک عمر با دست هایم جمع کردم و زیر سایه ی این من چپاندم با شل شدن یک پیچ فرو میریزه کدام من؟ تمام این سالها من پاهایش را محکم روی زمین سفت کرده بود و فکر میکرد: اوضاع آرام است! ثباتی وجود دارد!... ولی همان جا ایستاده بود که یک پیچ چیزی را از زیرش کشید .مثل اینکه با افتخار از راه پله ای بالا برود و ناگهان پله ای سر جایش نباشد.

... و آن وقت من به خودش آمد.

با تیک یک ساعت یک ثانیه عقب یک ترمز و برگی از فکر همه چیز مثل فوت کردن خاکستر نوک سیگار پخش و پلا میشود.

و آن جاست که باید پرسید که تمام احساس و اعتماد و جدیت من در زندگی کجا به حساب می آید؟

تکه تکه های زندگی رو مثل پازل چند هزار تایی چیندم و برای هر ثانیه ای که با او بدم برنامه ریختم.

و موقعی که فکر میکردم اوایل یک کتاب دو شخصیته ی دلپذیر هستم تمام شد. کتاب نصفه ماند.

پس من و اطمینانش کجا رفت؟

این من که- حالا بال زدن یک پروانه رو با انفجار یکی میدونه – فصل اول حدود شش سال پیش مطمئن بود هیجان و انر‍‍‍ژی ای که از قلبش بیرون میریزه  نمیزاره کسی تا اون روز زنده بمونه.

فصل دوم که شد من فکر میکرد هر لحظه ممکنه یک چیزی توی دلش منفجر بشود و جعبه ی شیرینی روی میز و دفتر قطور حاج آقا ریز ریز بشود و اطمینان داشت که با این نیروی عجیب زنده نمیماند تا جواب آخر را بدهد. اون روزها عجیب وسواس داشت . ثانیه ها انگار عجله داشتند و لیز میخوردند و فرار میکردند. آینه ها انگار چیز هایی رو نشان میدادم که تا به حال نشان نداده بودند.

جوری میشنید انگار که همه ی چیز های ناگفتنی داشت بر ملا میشد . بالا و پایین رفتن جیوه افتادن پر حالت یک قطره و قطعی برق انگار همه شان داشتند برای اولین بار در تاریخ اتفاق می افتادند.

این کتاب شکنجه ام میکند... هر کلمه اش به صورتم چنگ می اندازد و توی اون شکاف تاریک بیشتر فرو میبرتم.

نمی توانستم در چشمهایش نگاه کنم. احساس میکردم اگر زیادی خیره بشوم تمام دنیا از انرژی اش بهم میریزد و

... قصل های بعدی این من اینطور نوشته شد...

روزنامه که می آورد گوشه ی بالا را تا میکرد و با جمله هایی پر میکرد که تمامی نداشتند . هر ماه از حقوقم برای خریدن کتاب جیبی جملات حکیمانه و ادیبانه و صادقانه مایه می گذاشتم.

از کجا می آورد ؟ حتما از خودش چون بوی خودش رو میدادند.

دخل و خرج که جور بود گاهی گل می آورد.

وقتی بویشان کردم انگار قلبم رو بیرون کشیده باشند  و سریع پرتش کرده باشنذ به یک ناکجا. انگار که در اوایل این کتاب سیاه به من الهام شده باشد.

من فکر هم میکرد! ... اگر روزی بیاید که گل های او را نگیرد چه می شد؟آن روز ها چه رنگی اند؟ آن روز هم مردم مثل همیشه عجله دارند ؟ آن روز هم سریال ها سر وقت پخش میشوند؟ یعنی اخبار از او چیزی نمیگوید؟

و حالا یک جایی میان مرگ

 و زندگی .سفید و سیاه  این کتاب  اتفاق افتاد.

حالا دو سال و چهار ماهی میشود که روزنامه ی گوشه نویسی شده نمیگیرم. و حتی صدای او را فقط میشود در فیلم دو بعدی محضر پیک نیک فصل اول و سیزده به در فلان فصل دیگر شنید. . همه چیز ادامه داشت .

دکه روزنامه فروشی نفهمید یک مشتری اش کم شده است.

شیر یارانه ای روی دست کسی نماند و بوق سرویس بچه  همسایه باز هم بیدارم کرد.

فقط یک پارچه سیاه آویزون و همکارانی که مات و وارفته برای عرض تسلیت آمده بودند.

همان نیرویی که می خواست دنیا را بهم بریزد زورش بجایی نرسید و فقط توانست صفحات آخر کتاب را سیاه کند. و حالا میتوانم در پیش گفتار بنویسم که منی وجود ندارد. این من شش سال پیش اینقدر پر معنا که دیگر جا نداشت      !...

و این پایان زجرم میدهد. نصفه ی "ما سیاه شده است و ناخواناست.

هنوز هم هست و اسمش آدم است. مگر به استخر بدون آب استخر نمیگویند؟ ولی دیگر کسی نمیتواند درش شنا کند. به درد برگ های جامونده از طوفان می خورد چون که آبی ندارد.

 لینا افشار

وبلاگ نویسنده : http://www.warning.mihanblog.com/

 


نويسنده : حامد یوسفی ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ تاريخ ۱۳۸۸/٦/۱٠
تگ هاي اين مطلب:داستان ?تگ هاي اين مطلب:داستان کوتاه ?تگ هاي اين مطلب:مینی مال